شاید حرف آخر
سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386
حدود یک ماه قبل ، این وبلاگ فیلتر شد. این را می دانم و می دانید. این یک ماه را منتظر بودم و مطمئن بودم که سو ء تفاهمی است و رفع خواهد شد. این را می دانم و نمیدانید. امروز اما دیدم که ماندن و سکوت کردن و در اتظار غبار بی سوار نشستن ـ به قول سایه ـ دردی را دوا نمیکند. به همین دلیل ، وبلاگ تازه ای را با عنوان (( ما می مانیم )) ایجاد کردم و از این پس می توانید مطالب مرا با این آدس بخوانید. این که آیا وبلاگ تازه هم فیلتر خواهد شد یا نه ، پرسشی است که پاسخش را البته نه من می دانم و نه شما می دانید.
پی نوشت : اگر روزگاری ، این وبلاگ از بند رها شد و دسترسی به آن مشکلی نداشت ، قدر مسلم بدانید که بازخواهم گشت و در همین خانه خواهم ماند.
Posted by مهیار هادی زاده @ 12:9 |
چراغی که به خانه رواست
سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386
تفاوتش را نفهمیده ام هنوز. هنوز نفهمیده ام که فرقشان چیست. نفهمیدم فرق " فی ترنر " با " شادی صدر " چه بود که وزیر خارجه ، وعده آزادیش را داد در همان روزهای نخست بازداشت ، از آن جهت که مادر بود. من ولی یادم آمد دریا ، دو سه هفته ای چشمم به در ماند تا دمدمه های سال تحویل ، تا آخرین روزهای سال ۸۵ که مادر از حبس بیرون بیاید. یادم نیست اما در آن روزها ، کسی غصه دریا را بخورد، یادم نیست کسی دل بسوزاند برای شادی صدر و بهانه کند مقام مادری را برای آزادیش.
نفهمیدم فرق مردم بریتانیا را با هموطنانم. نفهمیدم که چرا رئیس جمهور ، نظامیان اسیر را آزاد کرد و هدیه فرستاد ـ به قول خودش ـ برای خانواده شان که در روز عید ، دلخوش باشند اما ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده در زندان ماندند و کسی در روز میلاد رسول اکرم ، برای خانواده شان هدیه نفرستاد و از رافت اسلامی دم نزد.
نفهمیدم فرق دوستان دانشجویم را با ملوانان بریتانیایی. نفهمیدم که چرا رافت اسلامی نشان دادند به متجاوز اما جنبش دانشجویی و جنبش زنان را محکوم کردند به براندازی نرم و تهدید کردند که به هر نحو ، برخورد می کنند با آن ها.
نفهمیدم که چرا جرم تجاوز را این قدر آسان گذشت می کنند اما از تجمع و تحصن ، آسان نمی گذرند. نمی دانم چرا تجاوز را می توان عفو کرد اما آن ها را که در دانشگاه مازندران تحصن کردند یا معلمانی را که از درد معاش ، خود را به خانه ملت رساندند و تجمع کرند ، نمی توان بخشید.
نفهمیدم که چرا نظامیان متجاوز در زندان ، بهترین شرایط را دارند و پس از آزادی ، هدیه نثارشان می کنند اما زندانیان سیاسی و مطبوعاتی ، یکی شان هم با حال خوش از بند بیرون نمی آید. سال ها هم که بگذرد باز تنش رنجور است از آلودگی و پلیدی فضای سلول.
نفهمیدم که چرا رئیس جمهور و کابینه و معاونانش در مراسم بدرقه بیگانگان متجاوز حاضر می شوند و دستشان را به گرمی می فشارند و عکس یادگاری می گیرند و آرزوی موفقیت می کنند برایشان ، اما این همه روزنامه نگار که جرمشان تنها نوشتن بود و ترسشان از حبس ، خاک کشور را ترک می کنند بی خبر و بی بدرقه. اگر ابراهیم نبوی و علی افشاری و مسعود بهنود مجرم بودند ، مگر این نظامیان ، بی گناه بودند که این طور ، مراسم تدارک دیدند و این گونه به گرمی بدرقه شان کردند ؟ یکی کاش برایم بگوید فرق این ها چیست...کاش وقتی قرار است عطوفت نشان دهند ، کاش وقتی قرار است هدیه ای بفرستند ، وقتی قرار است یک جانبه مهربانی کنند ، بخشش کنند ، گذشت کنند ، یادشان باشد که این جا ، همن بغل گوششان ، خیلی ها هستند که چشمشان به در مانده سال ها. خیلی ها گوششان به راه خبری مانده سال ها. خیلی ها در همین شهر تهران ، هدیه که پیشکش ، فقط حقشان را می خواهند. خیلی ها در همین دانشگاه تهران ، دلشان لک زده برای یک قطره رافت اسلامی ، یک ذره عطوفت اسلامی.
Posted by مهیار هادی زاده @ 11:44 |
این سه زن
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386
Posted by مهیار هادی زاده @ 23:37 |
هیاهوی بسیار برای هیچ
سه شنبه هفتم فروردین 1386
قرار نبود بنویسم. عهد کرده بودم که راجع به فیلم چیزی نگویم و قضاوتی نکنم. منصف نمی دانستم خود را. می خواستم منصف باشم اما نمی شد. می خواستم بی طرف باشم اما نمی شد. حتی می خواستم گذشته را فراموش کنم اما نشد. خواستم فراموش کنم نقش و تأثیر مسعود ده نمکی را در فاجعه کوی دانشگاه تهران ، اما نشد.
تا امروز که رفتم و مثل هر روز ، سر زدم به سایت « سینمای ما » و یادداشت اعتراض ده نمکی را دیدم. دیروز ظهر بود گمانم که نیما حسنی نسب ، مطلب کوتاهی درباره فیلم اخراجی ها نوشت. عنوان مطلب « دوازده مرد نه چندان خبیث » بود. نویسنده حرفی را زده بود که حرف دل خیلی هاست این روزها ؛ این که فیلم ، به خودی خود ، ارزش و اعتباری ندارد و شایسته این همه قلم فرسایی و نقد و بررسی نیست و اتفاقاً دست روی نقطه حساس ماجرا گذاشته بود : مسعود ده نمکی و تلاش او برای جنجال آفرینی و جلب توجه و بیشتر دیده شدن.
امروز اما مسعود ده نمکی ، مطلب را در وبلاگش منعکس کرده بود و پاسخی داده بود به حسنی نسب ، با تیتر « خدایا این حسادت را از ما نگیر». پاسخ ایشان را که بخوانید ، حقیقتاً شگفت زده می شوید از این همه ادعا و این همه تلقی نادرست که کارگردان از جایگاه خود و فیلمش دارد.
عجیب است. نمی دانم تاکنون در میان این همه مصاحبه و گفتگو که با ده نمکی درباره فیلم اخراجی ها شده است ، یک نفر پیدا نشده است که جرات کند و بگوید فیلمی که ساخته اید به طرز وحشتناکی ضعیف است؟ و کاش تنها ضعیف بود که علاوه بر آن ، مضحک است و موهن است و مبتذل.
فیلم ضعیفی است از آن جهت که بازیگرانی دارد که بعید می دانم در کارنامه حرفه ایشان تا کنون ، به این اندازه بد بازی کرده باشند ، نیوشا ضیغمی را ببینید. هنرپیشه هایی را به کار گرفته است که در هیچ فیلمی ،این چنین استعدادشان به هرز نرفته بود ، نگاه کنید به بازی امین حیایی.
مضحک است چون شخصیت هایی را در فیلم نامه می بینید که از همان خط اول ، شعاری بودن و اغراق آمیز بودنشان را فریاد می زنند. نگاه کنید مثلاً به شخصیت پردازی میرزا ، برادر نرگس یا آن سرهنگ جانباز ارتشی و بدتر از همه سید با بازی سید جواد هاشمی.
موهن است اما نه به خاطر نگاه متفاوتش به اهالی جبهه ، نه به خاطر تصویر تازه ای که از رزمندگان به نمایش می گذارد بلکه به خاطر پیامی که در لحظه لحظه فیلم بر آن تأکید می شود ، به خاطر هدفی که نویسنده شخصیت های داستانش را به آن سمت هدایت می کند ؛ این که قرار است این جمع پنج شش نفره در جبهه «آدم» شوند که لابد چون نماز نمی خواندند و از احکام اسلامی چیزی سرشان نمی شد ، تا قبل از این نبوده اند.
از ابتذال که حرف می زنم ، اتفاقا می خواهم دست بگذارم روی لحظات ( به قول کارگردان ) منفجر کننده ای که تماشگر را می خنداند. ابتذال ، فقط داستان عشقی پسر فقیر و دختر پولدار نیست. ابتذال یعنی به زور باد معده اکبر عبدی از تماشاگر خنده بگیریم. ابتذال یعنی طنز فیلم را بنا کنیم بر شوخی های جنسی و فحش های ناموسی. ابتذال یعنی بار کمدی فیلم را بگذاریم بر دوش بداهه پردازی بازیگران ، بگذاریم بر دوش لطیفه های سخیف و بی ارزش.
عادت کرده بودم که اگر به تماشای فیلم خوبی نشستم ، چند خطی هم در وبلاگ بنویسم و دوستان را دعوت کنم به دیدنش. قرار نبود هر فیلم ضعیفی که بر پرده سینماها می آید ، یک پست را به خود اختصاص دهد. اخراجی ها فیلم ضعیفی است ، همان طور که مثلاً سوغات فرنگ فیلم ضعیفی است ، همان طور که زن بدلی ، همان طور که شاخه گلی برای عروس. در رسته فیلم هایی قرار می گیرد که این روزها تحت عنوان کمدی به نمایش در می آیند و ملت دلتنگ از فشارهای اقتصادی هم برای دیدنشان صف می کشند. منتها تفاوتش با این فیلم ها در پر مدعایی سازنده اثر است. شک نکنید که اگر مسعود ده نمکی هم مانند کامران قدکچیان یا قدرت الله صلح میرزایی ، فیلمفارسی اش را می ساخت و دست از ادعاهای گزافش بر می داشت ، قلم هیچ کس ناچار به واکاوی اثر ضعیفش نمی شد. آن چه منتقدان را واداشت تا فیلم ایشان را مورد نوازش دهند ، چه بسا همین جنجالی بود که شخص کارگردان بر سر ارزش های نادیده فیلم خود به راه انداخت.
مطلب به درازا کشید اما یک حرف در آخر ماند و آن هم با آقای مسعود نمکی است. در مراسم اختتامیه جشنواره فیلم فجر فرموده بودید که : « نه مرغ می خواهم نه سیمرغ ». آقای ده نمکی ! سیمرغ که سهل است ، فیلمتان ارزش یک مرغ را هم نداشت.
Posted by مهیار هادی زاده @ 22:43 |
بهار را باور کن
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
باز کن پنجره را ، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره را ، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد !
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن.
فریدون مشیری

شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده آزاد شدند. عیدتان مبارک زنان دلیر سرزمین من.
Posted by مهیار هادی زاده @ 18:19 |
با آبروی رفته چه باید کرد؟
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
از اول هم جالب نبود. از همان اول ، دروغ بودنش را داد می زد. از همان اول معلوم بود که چیزی بیشتر از یک حربه انتخاباتی نیست. منتها عجیب بود که خیلی ها قضیه را جدی گرفتند و نوشتند درباره پدیده شهرام جزایری و از خود دفاع کردند و پاسخ ادعاهایش را دادند. برای من از همان اول هم اهمیتی نداشت. از همان اول معلوم بود. از آن همه سر و صدا که نشریات جناح محافظه کار به راه انداخته بودند. معلوم بود که با برگزاری انتخابات مجلس و پیروزی دوستان ، سر و صداها درباره شهرام جزایری فروکش خواهد کرد. اصلا معلوم بود که این آقا را گذاشته بودند برای آخرین روزهای مجلس اصلاحات تا همان ته مانده رمقی که بر جا مانده بود هم از بین برود که رفت.
انتخابات مجلس هفتم برگزار شد و شهرام جزایری هم از یادها رفت. هم دادگاهش ، هم اتهاماتش و هم ادعاهایش و اگر این ماجرای اخیر هم پیش نمی آمد ، شاید این مطلب همین جا تمام می شد ، همان طور که شهرام جزایری در آن برهه تمام شد.
گذشت و گذشت ، تا همین یک ماه قبل ، گمانم اول اسفند بود که خبر رسید شهرام جزایری گریخته است. خود متهم اهمیتی نداشت اما لطمه ای که به حیثیت قوه قضائیه وارد شده بود ، مهم بود. قضیه آن قدر جدی شد که حتی احمد خاتمی در خطبه های نماز جمعه تهران به آن اشاره کرد. آن قدر جدی شد که آیت الله هاشمی شاهرودی ، رئیس زندان اوین و قضات مرتبط با پرونده را از کار برکنار کرد. آن قدر جدی شد که در همین دانشگاه تهران ، فراکسیون عدالت خواه بسیج دانشجویی ، سمینار برگزار کرد با موضوع فرار شهرام جزایری. قضیه مهم بود انگار ، برای من اما هنوز هم اهمیتی نداشت.
یکی دو هفته بعد خبر آمد که شهرام جزایری در امارات دستگیر شده است. دوستان ، این بار سینه ها را جلو داده بودند و پز وزارت اطلاعاتشان را می دادند که بلافاصله آصفی ( سفیر ایران در امارات متحده عربی ) خبر را تکذیب کرد. دوستان اما مطمئن بودن هنوز.
گذشت تا همین دو روز قبل. ظهر شنبه بود گمانم که باز سیستم پیام کوتاه ، خبر را رساند به کوتاه ترین شکل ممکن. من اما قضیه را دروغ سیزده می پنداشتم تا بعد از ظهر که سایت فارسی بی بی سی ، خبر را منعکس کرد و نیمه شب هم تصاویر ورود او را از سیما دیدم. آشکارا می ترسید وقتی از هواپیما پیاده شد. لبخند هم به لب نداشت ، شوکه شده بود انگار. روی صورتش چند جا کبود شده بود. بعد وزیر اطلاعات آمد و دستگیری شهرام جزایری را هدیه نوروزی سربازان گمنام امام زمان به ملت ایران عنوان کرد. دستشان درد نکند.
امروز هم که این ها را می نویسم ، دیگر ماجرای شهرام جزایری برایم اهمیتی ندارد. حق نیس که بیش از این به موضوع بپردازیم. همان یک ماه هم که موضوع اصلی تمام نشریات این کشور بود و هر جا که می رفتی ، از متهم فراری حرف می زدند ، حق نبود. اما به هر حال گذشت. می ماند یک نکته و آن لطمه جبران ناپذیری است که به اعتبار قوه قضائیه وارد شده است. بعد از ماجرای قتل زهرا کاظمی و صدور حکم اعدام برای هاشم آغاجری ، قوه قضائیه دیگر با چنین بحرانی رو به رو نشد که این یک ماه رو به رو شد. خیلی باید بگذرد و خیلی ها باید بیایند و بروند تا دوباره اعتبار از دست رفته به این قوه بازگردد.
حمید مصدق شعر خوبی دارد که اتفاقا خیلی به درد این ماجرا می خورد :
گیرم که آب رفته ، به جوی آید با آبروی رفته چه باید کرد؟
Posted by مهیار هادی زاده @ 13:11 |
ما نشستیم و تماشا کردیم
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
خبر را نشنیده اید لابد ! ۸ مارس را هم نمی دانید لابد ! ۲۲خرداد ۸۴ هم لابد نمی دانید چه اتفاقی افتاد ! لابد از ماجراهای پارک دانشجو هم بی خبرید ! اصلا فرض که نام میدان هفت تیر هم هیچ تصویری را به ذهن شما متبادر نمی کند ! قبول ! اما حقوق بشر را که می شناسید ، انسانیت را که می فهمید ، مطالبه حق که برایتان غریب نیست.
خبر را اگر نشنیده اید بگویمتان که پریروز که ۱۳ اسفند باشد ، قرار بود پنج زن را در دادگاه انقلاب به محاکمه بکشند که چرا در ۲۲ خرداد ۸۴ ، بانگ بر آوردند و حقی را مطالبه کردند آن روز که از ایشان دریغ شده بود به ناحق.پریروز که ۱۳ اسفند باشد ، باز گروهی گرد آمدند در برابر دادگاه تا اعتراض کنند به چنین محکمه ای ، که برادران انتظامیشان ، حضور این ۳۲ زن را گمانم مخل نظم عمومی یا علیه امنیت ملی دیدند و همگی را بازداشت کردند. خیلی هاشان را می شناسید ، شادی صدر را ، ژیلا بنی یعقوب را و پرستو دو کوهکی را و بسیاری دیگر را.
۸ مارس را هم اگر نمی دانید ، بگویم که روز جهانی زن است و روزی است که هر ساله در سراسر جهان ، گرامی می دارند زنان را و حقوقشان را و حرفشان را و دردشان را. بماند که در ایران ، چه می کنند به چنین روزی.
۲۲ خرداد ۸۴ ، همان روزی است که گروهی از بانوان در برابر سر در دانشگاه تهران گرد آمدند و نه شعاری دادند و نه بیانیه ای صادر کردند و نه نظمی را بر هم زدند. تنها و تنها اوراق کوچکی را به دست گرفتند و بسیار حرف که داشتند ، نوشتند بر آن. از قضا آن روز که بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری بود و نهایت تحمل و مدارای حاکمیت ، نه کسی متعرض ایشان شد و نه کسی دستگیر شد و نه کسی مزدور و برانداز نامیده شد.
از ماجرای پارک دانشجو ، همین قدر بدانید که نیروهای انتظامی با خشونت ، تجمع جنبش زنان را بر هم زدند و حتی به سیمین بهبهانی سالخورده هم رحم نکردند.
قاعدتا نخستین تصویری که می بایست از میدان هفتم تیر در ذهنمان نقش بندد ، تصویر زنانی بود که زیر مشت و لگد زنان پلیس یا توهین و تهدید گروهی از سربازان قرار گرفته بودند. این که آن تصاویر را ندیده اید و تا به حال ، چشمتان هم به عکس های آن روز تلخ و آن برخورد خشونت آمیز نیفتاده است ، نه ارتباطی دارد با خودسانسوری که این روزها رخنه کرده است در جان مطبوعات و نه مرتبط است با هراسی که نشریات جناح اصلاحات دارند از توقیف. علت آن است که میان آن همه انسان که گرد آمده بودند در میدان هفتم تیر تهران ، نه یک شعار تند بود که به سر خط خبرگزاری ها تبدیل شود و نه یک حرکت رادیکال صورت گرفت که دوستان اپوزیسیون ، حماسه ای بسازند از آن و نه یک خواسته ژورنالیستی مطرح شد که بشود تیتر روزنامه های صبح اصلاح طلب.
آن روز که تجمع آرام زنان را در میدان هفتم تیر بر هم زدند ، اندک بودند مردانی که آمدند به حمایت از حقوق زنان. یکی هم علی اکبر موسوی خوئینی بود که از قضا بیش از همه در حبس ماند و بیش از همه آزار دید.
آن روز که این اتفاقات افتاد ، جنبش دانشجویی در خواب بود انگار که خون کسی به جوش نیامد و کسی از این ظلم آشکار به فغان برنیامد. آن روز که این ستم بر زنان رفت ، کسی نبود از میان ما که فریاد کند ، کسی نبود که سرمقاله بنویسد و اعتراض کند به آن رفتار نسنجیده.
آن روز که تصویر زنان را دیدیم در میدان هفتم تیر ، که کشان کشان به سمت ماشین های زندان می بردندشان و با خشونت ، از معرکه دورشان می کردند ، بغض گلوی خیلی هامان را گرفت. اما یکی نبود آن میان که بغضش را اعتراض کند ، یکی نبود که بغضش را فریاد کند ، یکی نبود که بغضش را سخن بگوید.
آن روز ، شرم داشتیم که با خواسته های جنبش زنان همراه شویم. ان روز شرم داشتیم که از حقوق زنان دفاع کنیم. اما امروز را چه کنیم؟ امروز را چه کنیم که ۳۲ انسان را به جرم آن که جمع شده اند در برابر دادگاه انقلاب و هیچ نگفته اند و هیچ فعل خلاف مرتکب نشده اند و هیچ اخلال در نظم جامعه نکرده اند ، بازراشت می کنند. شرممان باد اگر بغض کنیم ! شرممان باد اگر سکوت کنیم ! شرممان باد اگر فریاد نکنیم این بی عدالتی را !
منبع : ققنوس ـ شماره ۸ ـ چهارشنبه ۱۶ اسفند ۸۵
Posted by مهیار هادی زاده @ 14:33 |
گفتنی ها کم نیست
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
گیرم که تکراری باشد ، گیرم که ده ها نفر نوشته اند و صدها نفر شنیده اند و هزاران نفر خوانده اند. گیرم که ملال آور باشد برای بعضی. گیرم که مرور آن هشت سال و آن همه بحران و آن همه اتفاق که افتاد ، چنگی به دل هیچ کس نزند. گیرم که خیلی ها نخواهند خیلی چیزها را به یاد بیاورند. باشد ! غمی نیست ! اما اجازه دهید ما را که یادمان بماند و به خاطر بسپاریم.
بگذارید یادمان بماند آن سال پر هیاهوی ۷۷ را و آن داستانکی را که در نشریه دانشجویی موج به چاپ رسید و گروهی از لا به لای خطوط آن ، توهین به صاحب الزمان را برداشت کردند و آن نشریه را که شمارگانش به ۱۵۰ نسخه هم نمی رسید ، به صدر اخبار کشاندند و بحرانی آفریدند و خواستند کار را تا عذرخواهی و برکناری رئیس دولت هم ادامه دهند که نهیب رهبری آمد و مانع شد.
بگذارید یادمان بماند اردیبهشت ۷۹ را. بگذارید یادمان بماند آن شب را که حیرت زده پای رسانه ملی نشستیم و اکبر گنجی و عزت الله سحابی و مهرانگیز کار را دیدیم و آن برهنگی ها دیدیم و آن رقص و پایکوبی ها که وصله کرده بودند انگار به تصاویر سخنرانی جمیله کدیور و محمود دولت آبادی. بگذارید یادمان بماند که شرکت در چنان مجلسی ، گناهی نابخشودنی بود آن روز و کار به محاکمه و کیفرخواست کشید.
بگذارید یادمان بماند سال ۸۱ را و آن کاریکاتور قرن هجدهمی را که در روزنامه حیات نو چاپ شد و باز عده ای منتسب کردندش به بنیان گذار جمهوری اسلامی و در شمارگان گسترده ، تصویر را چاپ کردند و در نماز جمعه هم پخش کردند و کفن پوش به خیابان آمدند. یادمان هست که از قضا ان روز کسی به عذرخواهی مدیر مسئول رضا نبود و گر نه هادی خامنه ای ، در مجلس در نطق پیش از دستور ، عذر خواست از غفلتی که شده بود و قول پیگیری داد.
گیرم همه این ها را فراموش کردیم اما دادگاه عباس عبدی را که نمی توانیم از یاد ببریم. نمی شود یادمان نباشد که عباس عبدی را متهم کردند به نظر سازی و به شش سال حبس محکوم و در دورانی که دیگر از دولت اصلاحات ، خبری نبود و از شور سیاسی ، اثری ، در دادگاه تجدید نظر تبرئه شد. یادمان هست که دوستان کیهان نشین چه کردند با آن اتهامات و آن دادگاه.
این را هم که فراموش کنیم ، پرونده وبلاگ نویسان را که نمی شود. آن همه مصیبت که بر آنان رفت ، آن همه تهمت که بر ایشان زدند ، آن همه خانه عنکبوت که ساختند که یادمان نمی رود.
در این هشت سال که بر ما گذشت ، بسیار دیدیم از این اتفاقات که نوشتم. بسیار دیدیم که موارد اتهامی ( نه موارد جرم ) کسانی را از صدا و سیما در پر بیننده ترین بخش های خبری خواندند و نشر دفاعیات متهم را حتی در نشریه ای هم اجازه نداند. پرونده ملی مذهبی ها را که یادمان هست. بسیار دیدیم پرونده های مجهول اقتصادی را که در آن هشت سال گشوده شد و بحران آفرین شد و بعدها با تبرئه متهمان ، پایان گرفت. پرونده گوشت های آلوده را که یادمان هست.
بسیار بود از این دست که نوشتم و بسیار در خاطر ماند. آن همه نامهربانی و نا شکیبایی و ناجوانمردی در یادمان ماند.
آن همه اتفاق که در این هشت سال افتاد ، در خاطر ما ماند. بگذارید این رویداد هم در یادمان بماند که در وزارت آموزش و پرورش دولت نهم ، سوالاتی طراحی شد و در آن به پیامبر اسلام توهین شد و رگ غیرت کسی به جوش نیامد و کسی فریاد وا اسلاما سرنداد و کسی کفن نپوشید و کسی به خیابان نیامد... بگذارید یادمان بماند.
Posted by مهیار هادی زاده @ 11:10 |
یه مرد بود ، یه مرد
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
از قبل می شناختم مرد را. دیده بودم او را در عکسی یا تصویری انگار. دیده بودم سنگ مزارش را در بهشت زهرا که ترک خورده بود و شکسته بود از تگرگ و برف و سرما. و دیشب ، مرد را دیدم که ایستاده بود در دادگاه و نشکسته بود ، نه از تگرگ و نه از برف و نه از سرما. شنیده بودم که مرد نمی دانست شکست را ، شنیده بودم که مرد بلد نبود باختن را و نیاموخته بود فروریختن را. شنیده بودم که مرد می غرید حتی در برابر جوخه اعدام ، ندیده بودم اما تا همین دیشب.
تا همین دیشب که مرد را بر صفحه تلویزیون دیدم ، تا همین دیشب که مرد را نشان دادند در آخرین دادگاهش در سال ۵۲ ، گیرم به قصد تخریبش. مرد را دیدم که سخن می گفت و سکوت می کرد و نگاه می کرد ولی نمی شکست. دیشب ، مرد را دیدم که از شکنجه هایش می گفت ، چنان شکنجه هایی که خون ادرار کرده است مرد. دیشب ، مرد را دیدم که به نفع خویش ، سخنی نداشت و به قول خود ، هر چه می گفت در دفاع خلقش بود. دیشب ، مرد را دیدم که مردانه از آخرین دفاع ، سر باز زد و مردانه سکوت کرد و مردانه نشست و به باورم ، می دانست سرنوشتش را ، می دانست سرانجامش را ، اما ... اما مرد ، التماس را نمی دانست ، شکستن را نمی دانست.
دیشب ، مرد را دیدم. همانی بود که پدر ، چون نامش را می آورد ، صدایش از شوق می لرزید، همانی که چون پدر به نامش می رسید ، خون می دوید در چهره اش.
دیشب ، مرد را دیدم. دیدم که مرد ، قهرمانی ، خوب می دانست. دیدم که مرد از جنس اسطوره بود انگار. دیدم که مرد ... مرد بود انگار.
پی نوشت : دیشب ، شبکه سوم تلویزیون جمهوری اسلامی ، دقایقی از دادگاه خسرو گلسرخی را در برنامه (فوق العاده) به نمایش گذاشت.
Posted by مهیار هادی زاده @ 13:13 |
آن خاطرات آبیت کو ؟
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
خیلی منتظرش بودم. خیلی منتظر بودم که حسین زمان دوباره بخواند. چهارسالی انگار طول کشید تا دوباره خواند و خواندنش ، شد مصداق همان حرف همیشگی مادر که آرزوی هر چیز از خودش زیباتر است.
اول از همه از جلد آلبوم شروع کنم که دوستش ندارم. رنگ کسل کننده ای است ، این زرد مایل به قهوه ای.اساسا شرکت سروش همیشه در طراحی جلد آلبوم ها کمیتش لنگ می زند. اما نام آلبوم ، انتخاب درستی است ، در واقع بهترین انتخاب ممکن از میان سایر گزینه هاست.
ترانه اول آلبوم (سرگردونی) را اولین بار در برنامه هفتگی محمد صالح علا شنیدم ، در رادیو پیام. همان یک بار هم گویا پخش کرد. صدا را شناختم ، اما خواننده را نشناختم. خواننده ، هر کسی بود جز حسین زمان که همیشه میان ترانه هایش حرفی داشت و لاجرم دردی. حقیقتا شوکه شدم. چیزی بود شبیه آن چه امید در آلبوم کلبه عشق خوانده بود. از آن کارهایی که در سال ۷۵ مخاطب داشت و در سال ۸۵ لاجرم ، کوچه بازاری می خوانیمشان ، هرچند که نه پسند کوچه است این روزها ، نه بازار. ترانه دوم (ایران ایران) ، بازخوانی ترانه قدیمی مازیار است. مثل اغلب بازخوانی های این روزها ، هیچ نام و نشانی از خواننده اصلی به میان نیامده است. هر چند به پای نسخه اولیه نمی رسد اما مجموعا کار قابل قبولی است. روایت متفاوتی است با صدای محزون حسین زمان در مقایسه با صدای بم مازیار. ترانه سوم (عسل) ملغمه عجیبی است که طبق آن چه در جلد آلبوم امده است سروده اکبر آزاد است و با صدای حسین زمان ، این که این ادعا چقدر قابل پذیزش است ، من قضاوت نمی کنم. هراس ، اوج و فرود فراوان دارد اما قابل تحمل است.
روی ب ، با ترانه (قصه نگفته) آغاز می شود. ترانه از افشین سرفراز است که خاطره ترانه های زیبایش در آلبوم شب دلتنگی در حافظه جمعی ما جا خوش کرده است. افشین ، برادر اردلان سرفراز است و جز این قرابت خونی ، در عاطفه و جنس کلام هم بسیار به او نزدیک است. ترانه قصه نگفته ، شروع دلنشینی دارد که در میانه ها به ابهام می گراید و در پایان به کلیشه نزدیک می شود. حسن کار در این است که زمان ، ترانه را خوب فهمیده و درست خوانده. ترانه (هبوط) را سهیل محمودی سروده و پیش از این ، در آلبوم منتخب ستارگان عشق ، توسط همین شرکت سروش منتشر شده بود. البته همان موقع ، بحث هایی میان خواننده و شرکت سروش درگرفت و زمان مدعی شد که این کار بدون اجازه او صورت گرفته است. ترانه هبوط ، بی شک بهترین ترانه این آلبوم است و یکی از بهترین ترانه هایی که حسین زمان تا کنون خوانده است. کودک فردا ، عجیب ، گنگ و مبهم است.مخاطب ترانه و پیام ترانه انگار معلوم نیست. خواننده چیزهایی می گوید اما نمی دانیم با کیست و مقصودش چیست. جاهایی عاشقانه می شود و چند جا هم گوشه کنایه های سیاسی می زند. آخرین ترانه آلبوم را رضا اشعاری سروده است.دریا ، کار خوبی است. جنس کلام به صدای حسین زمان بسیار نزدیک است. زمان هم موقع خواندن ، ادا در نمی آورد. ترانه را با غم می خواند اما طوری که ما باور می کنیم خواندنش را ، آن جا که می گوید : (دریا شب مهتابیت کو ؟ آن خاطرات آبیت کو ؟).
قصه نگفته ، آلبوم قابل تحملی است. نوشتم قابل تحمل ، نه قابل قبول. آلبومی نیست که مثل قصه شب ، بتوان سفارش کرد به کسی. آلبومی نیست که مثل شب دلتنگی رغبت کنی از قفسه برداری و در لحظه های دلتنگی گوش دهی. حتی مثل مشق عشق هم نیست که خرسند باشی از خریدنش. اما یک حسن دارد میان این همه ضعف که برایش گفتم. اوضاع و احوال زمانه اش را خوب نشان می دهد این آلبوم. بی تفاوتی و بی دردی و سطحی نگری غالب بر زمانه اش را خوب نشان می دهد.
این که چرا حسین زمان از قصه شب به قصه نگفته رسید ، حرفی و بحثی است که مجال دیگر می طلبد. فقط می مان این گلایه از حسین زمان که چرا قدر اعتبار خود را ندانست و قدر خاطرات ما را. همین حرف در گلو مانده بود که آقای زمان چرا با خاطرات خوب ما چنین کردید؟
Posted by مهیار هادی زاده @ 13:26 |