تبليغاتX
.: مهیار هادی زاده :.
بهترین خبر همین حضور تو
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
سلام.امروز ۲۸ امرداد ، شصتمین سالگرد تولد مسعود بهنود است.بهنود را با تحلیل های سیاسی اش در رادیو بی بی سی شناختم.با صدای گرمش که آرامش و اعتدال در آن موج می زد.اعتدالی که در آن سال ها ( دولت نخست محمد خاتمی ) بسیار نادر بود و همین خوش بینی ذاتی ، همین نیمه ی پر لیوان را دیدن بود که او را متمایز می ساخت از همکارانش.سیزده سال بیشتر نداشتم که (( ۲۷۵ روز بازرگان )) را خواندم.از آن تجربه های ناب و به یاد ماندنی بود.از آن کتاب هایی بود که عجیب مرا تحت تاثیر قرار داد و این چنین شیفته ی بهنود و قلمش شدم.سال بعد (( ما می مانیم )) را خواندم و گوشه ای از مقاله ی ما می مانیم را در دفترم ، یادداشت کردم که هرگاه ، هوای جلای وطن به سرم زد ، بخوانم و بدانم که به دعوت کسی نیامده ام که به عتابش بروم.در همان مقاله بود که بهنود نوشت ما می مانیم و خاکت را به منت جارو خواهیم کرد.مقاله را در دهه ی شصت نوشت. بعید می دانم کسی آن زمان ، پیش بینی توانست کرد که بیست سال دیگر میرزای پیر شهرمان در لندن ، رحل اقامت خواهد افکند.
ادامه مطلب
Posted by مهیار هادی زاده @ 23:6 |
یاد روزای کودکی
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385
سلام.این مطلب را برای آن ها می نویسم که می گویند نسل سوم ، گذشته ی ماندگاری ندارد.برای آن ها که می گویند این نسل جدید ، نوستالژی سرش نمی شود.آن ها که فکر می کنند نسل من خاطره ای ندارد که با یاد آوری اش طعم شیرین کودکی را زیر لب مزمزه کند.چیزی که می خواهم برایتان بنویسم چند روزی است که بدجور در حوالی ذهنم پرسه می زند.چند روزی است که مدام دلم را پرواز می دهد و می برد به آن تابستان شیرین سال ۷۶.می برد به خانه ی آن روزها زنده و پر سر و صدای پدر بززگ.به آن بعد از ظهر فراموش نشدنی تابستان.من ، خواهرم و دختر دایی هایم هم سن و سال بودیم و آن روزها هم بازی.روی ایوان طبقه ی دوم نشسته بودیم.منظره اش و زاویه ی دید من ، عینا در ذهنم مانده ، درست مثل یک عکس خانوادگی قدیمی.آن روزها سرگرمی ما مجموعه ای بود از پیک های دانش آموزی مربوط به سال تحصیلی ۵۴-۵۳.همان چیزی که امروز رشد نو آموز می نامندش.مجموعه ای بود که گویا یکی از دایی ها گرد آوری و صحافی کرده بود.هنوز عکس ها و داستان ها و لطیفه هایش در ذهنم مانده است.هنوز تصاویر زنان بی حجاب و مردان کراواتی که در ضمن قصه ها کشیده شده بود ، در گوشه ی ذهنم خاک می خورد.اولین بار آن جا بود که ماجرای شگفت انگیز رودکی و شعر زیبای بوی جوی مولیان را خواندم.اولین بار ، در همان کتاب بود که شعر ( آن روزها به خیالم کودکانه ) یه شب مهتاب را خواندم...از آن روز داشتم می گفتم.دایی داخل حیاط ایستاده بود و باغچه ها را آب می داد.ما چهار نفر مشغول خواندن یکی از داستان ها بودیم.نوبتی می خواندیم.هر بند را کسی می خواند.نوبت که به من رسید ، خودم را لوس کردم و خوب به خاطرم مانده که با لهجه ی اصفهانی خواندم.یکی از دختر دایی ها پاپی شد.صدایش را بلند کرد که: درست بخوان.دایی از پایین عصبانی شد و گفت:مهیار را اذیت نکن، بگذار بخواند.همین قدر به یادم مانده.همین یک صحنه ی کوتاه.دریغ که وقتی برای خواهرم بازگو کردم ، به یاد نداشت.حیف این خاطره ها که از یاد من و تو برود.سبز باشید و دل کوک...
Posted by مهیار هادی زاده @ 20:53 |
اکبر محمدی درگذشت
دوشنبه نهم مرداد 1385
برای خواندن مشروح این خبر ، به سایت روزنا مراجعه کنید.
Posted by مهیار هادی زاده @ 13:27 |
خبر اومد ، خبر بد
دوشنبه نهم مرداد 1385
سلام.امروز صبح ، باز از بی خبری به رادیو فردا پناه بردم.گوینده ی خبر اعلام کرد : (( اکبر محمدی در زندان اوین درگذشت )).اکبر محمدی ،تیر ماه سال ۷۹ به دلیل شرکت در تجمعات دانشجویی و برنامه ریزی برای سامان دادن به این اعتراضات ، دستگیر و در دادگاه بدوی به اعدام محکوم شد.دادگاه تجدید نظر ، حکم او را به ۱۵ سال حبس کاهش داد و محمدی ، شش سال بود که در بند اوین زندانی بود.این دانشجوی زندانی در حالی که در اولین دوره ی مرخصی خود ، پس از شش سال به سر می برد ، بدون هیچ گونه اخطار ، دستگیر و به زندان اوین منتقل شد.اکبر محمدی از اولین روز مرداد ماه دست به اعتصاب غذای نامحدود زد و از دو روز پیش نیز اعتصاب غذای خشک خود را آغاز کرده بود...اکبر محمدی درگذشت.خبر کوتاهی بود.قصد مرثیه سرایی ندارم .نه این که نتوانم ، نه.فقط شرم دارم از این که حتی نامش را بر زبان بیاورم.همان قدر که از آوردن نام گنجی و باطبی و موسوی خوئینی شرم دارم.شرم دارم که در روزگار اعتصاب غذای گنجی ، فقط و فقط گریستم.شرم دارم که شرح مصیبت های باطبی را شنیدم و هیچ نگفتم.شرم دارم که تصاویر تجمع آرام بانوان را در میدان هفت تیر و آن حملات سبعانه ی حکومتی ها را دیدم و سکوت کردم...اکبر محمدی دیشب در گذشت.ما سال هاست که مرده ایم.سبز باشید دل کوک... 
Posted by مهیار هادی زاده @ 11:46 |
پشت هم گزارش سقوط برگ
یکشنبه هشتم مرداد 1385
سلام.علت این که حرف هایم بوی کهنگی می دهد و مقاله هایم همه تحلیلی است نه خبری ، فقط و فقط مربوط به فیلترینگ سایت های اینترنتی است.دقیقا از روز چهارشنبه ۲۸ تیر ماه ، ارتباط من با اغلب رسانه های اینترنتی ( البته منظور رسانه هایی است که از سوی حاکمیت به رسمیت شناخته نمی شوند ) قطع شده است.گویا حاکمیت ، نرم افزار پراکسی را هم دور زده و دیوار محدودیت هایش را نفوذ ناپذیر کرده است.نزدیک ۱۰ روز است که نه به سایت روز دسترسی دارم ، نه به بخش فارسی بی بی سی ، نه حتی گویا و حسین درخشان.وبلاگ مسعود بهنود هم فکر می کنم هک شده باشد ، چون وقتی آدرس سایت را وارد می کنم ، عباراتی می آید که با انگلیسی دست و پا شکسته ی من ، حاکی از هک یا حذف شدن این وبلاگ است.هفته ی گذشته چنان از دنیا بی خبر بودم که به رادیو فردا و پارازیت هایش پناه بردم.تلویزیون جمهوری اسلامی را هم تا روشن می کنی ، با جمله های حماسی و متهورانه از دلاوری های حزب اللاه لبنان در برابر حملات ددمنشانه ی صهیونیست ها قصه سر می دهد.خلاصه من در این گوشه ی دنیا ، بدجوری بی خبر از همه جا افتاده ام.اگر کسی نرم افراز فیلتر شکن دارد یا سایتی را می شناسد که می شود فیلتر شکن نیرومندی از آن طریق ، دانلود کرد ، مرا هم بی نصیب نگذارد.اگر کسی به منابع معتبر خبری ، دسترسی دارد ، مرا بی خبر نگذارد.راستی آخرین خبری که امروز صبح از رادیو فردا شنیدم ، خبر دستگیری احمد باطبی بود.سبز باشید و دل کوک...
Posted by مهیار هادی زاده @ 19:0 |
نمردیم و گلوله هم خوردیم
جمعه ششم مرداد 1385
مسعود کیمیایی ، سربازهای جمعه را پس از چهار سال فترت ساخت.چهار سالی که زندگی خصوصی کیمیایی به متن ماجرا آمد و فیلمسازی او به حاشیه رفت.مثل تمام فیلم های کیمیایی ، تولید سربازهای جمعه هم با سر و صدای زیادی همراه بود.قرار بود محمد رضا گلزار و یوسف مرادیان هم جزو سربازها باشند که در جریان تولید فیلم ، کنار گذاشته شدندعنوان بندی فیلم را هم عباس کیارستمی ساخت ( به یاد تیتراژی که در دهه ی چهل برای فیلم قیصر ساخته بود).فیلم با نمایش چهره ی مسعود کیمیایی آغاز میشود (خودستایی را ببینید ) و فرمان دوربین ، صدا ،حرکت.اصل فیلم با نمایی از زندان آغاز می شود که بعد می فهمیم بازداشت گاه موقت یک پادگان بوده است.دیالوگ های پولاد کیمیایی در سکانس افتتاحیه به شدت ضعیف و هذیان گونه است.۳۰ دقیقه نخست فیلم جذاب و تکان دهنده از کار در آمده است.همه چیز درست و به جاست ، از سربازخانه و روابط سربازان با هم بگیرید تا خانه ی مادر رضا (فروتن) و سکانس های به شدت تاثیر گذار عزاداری.اما پس از این سکانس ، فیلم از نفس می افتد.نقره ( شخصیت عجیب و غریبی که اندیشه فولادوند نقشش را ایفا می کند ) از راه می رسد و فیلم تبدیل میشود به یک بیانیه سیاسی به شدت شعارزده.یک مانیفست احمقانه شبه روشنفکری که مثلا می خواهد ماجرای قتل های زنجیره ای را به یاد بیاورد وروی مخاطب اثر بگذارد که نمی گذارد.می خواهد با آن سکانس راهپیمایی که گویا بخش هایی از آن هم با تیغ سانسور بریده شده است مثلا خلاف جریان آب حرکت کند و مانند آن سکانس نمادین پایانی گوزن ها ( گذاشتن تفنگ در گلدان که استعاره ای بود از رشد مبارزات مسلحانه علیه حکومت پهلوی ) کارآمد و بیدار کننده باشد که نمی تواند.              فیلم یک مریلا زارعی دارد با یک بازی به شدت غافلگیر کننده و قابل ستایش.یک بهزاد جوانبخش دارد با یک بازی استاندارد  ویک بیژن امکانیان که در لحظاتی خیلی خوب است و در لحظاتی افتضاح و غیر قابل باور.فروتن ، بازی قابل قبولی دارد اما رادان و پولاد و فولادوند و بازغی ، همگی متوسط و گاه زیر متوسط کار می کنند.از حق نگذریم ، استاد گهگاه دیالوگ های زیبا و جانداری در دهان قهرمانانش می گذارد...البته فقط گهگاه...نمی خواهم بگویم سربازهای جمعه یک پس رفت در کارنامه ی کیمیایی محسوب می شود که اتفاقا محسوب هم نمیشود.در حقیقت ، سربازها ادامه ی کارنامه ی ضعیف و غیر قابل دفاع کیمیایی است.قهرمانان سربازهای جمعه ، مثل خیلی از فیلم های دهه ی هفتاد  کیمیایی دیگر باور پذیر نیستند.نه خودشان ، نه رفتار و واکنششان و نه حتی دیالوگ هایشان.همگی نخ نما شده اند.پس چه باک که استاد برای جلب توجه به ریسمان نوستالژی چنگ بزند و آن دیالوگ معروف سید را در فیلم گوزن ها ، این جا بی دلیل و بی مقدمه در دهان نقره بگذارد : (( نمردیم و گلوله هم خوردیم ))
Posted by مهیار هادی زاده @ 20:33 |
رسول رستاخیز
پنجشنبه پنجم مرداد 1385
سلام.امروز بیست و ششمین سالگرد درگذشت محمد رضا پهلوی است.شاه سابق ایران ، بیست و شش سال قبل در چنین روزی ، بر اثر ابتلا به سرطان غدد لنفاوی ، در مصر درگذشت.شاید حجم کتاب ها و مطالبی که درباره ی زندگی خصوصی ، شخصیت روانی و تصمیم گیری های سیاسی شاه فقید نوشته شده است در تاریخ ایران ، کم نظیر ( اگر نگوییم بی نظیر ) باشد.کم تر پیش آمده است که مسائل بسیار خصوصی یک سیاستمدار ، این گونه در معرض دید مردم قرار گیرد و درست همین جاست که تاریخ نویسی ما را به بیراهه می برد.این که ما مثلا تعداد معشوقه های شاه را بدانیم و از ریز عشقبازی هایش مطلع باشیم ، بعید می دانم در عرصه ی تاریخ نگاری راستین و حوزه ی علوم سیاسی ، کم ترین اهمیتی داشته باشد ، یا این که مثلا محمد رضا پهلوی دچار پارانویا بوده است ، مغرور بوده یا چه می دانم چون قدش از فرح کوتاه تر بوده ، کنار هم عکس نمی انداخته اند.واقعا که چه؟این اطلاعات احمقانه به درد همان پاورقی های مثلا جذاب نشریات عامه پسند می خورد ، به درد امثال کتاب ((دخترم فرح)) که متاسفانه در ایران هم فوق العاده پرفروش بود.آن چه امروز به نظر من اهمیت دارد ، بررسی جامعه ی ایرانی در دوران پهلوی دوم است.مهم ، پاسخ دادن به این سوال است که چرا مردم ایران و به ویژه طبقه ی متوسط شهر نشین که حکومت پهلوی ، سرمایه گذاری کلانی را در راه مدرن کردن آن انجام داده بود ،این گونه به برنامه های مدرنیزاسیون شاه پشت پا زد؟باید امروز از خود سوال کنیم که چه عواملی باعث بروز انقلاب ۵۷ شد ؟عوامل اقتصادی در اولویت بود یا اعتراض به استبداد سیاسی؟وابستگی به غرب عامل مهم تری بود یا بی اعتنایی به مسائل مذهبی؟این مقاله نه می خواهد و نه در این مجال کوتاه ، می تواند به پرسش های مطرح شده در بالا پاسخی در خور بدهد.امیدوارم در فرصتی دیگر (کاش در بهمن ماه ) به این بحث بپردازم.شاه فقید نه آن طور که جمهوری اسلامی می خواهد به نسل امروز القا کند ، خائن و وطن فروش بود نه آن طور که خودش می گفت نگهبان دروازه ی تمدن.محمد رضا پهلوی ، پادشاهی بود با کارنامه ای سرشار از اشتباه های استراتژیک و البته چند نقطه ی درخشان که چشم پوشیدن از آن ها عین بی انصافی است.اما فراموش نکنیم که اشتباهات شاه را باید در متن جامعه ی آن روز ایران و با نگاهی به جهان دو قطبی آن روزگار بررسی کرد.سبز باشید و دل کوک...
Posted by مهیار هادی زاده @ 21:14 |
تب تند گوزن ها
چهارشنبه چهارم مرداد 1385

سلام.انتظار نداشتم وقتی به وبلاگم سر می زنم حتی با یک کامنت رو به رو شوم.سپاس از صادق که نمی شناسمش اما در پرواز اول دستم را گرفته است.امروز بعد از مدت ها انتظار ، فیلم سربازهای جمعه را دیدم.البته نه از سر شوق ، بلکه از سر کنجکاوی .من هیچ وقت نتوانسته ام با فیلم های  مسعود کیمیایی ارتباط برقرار کنم ، نتوانستم حرف و پیامش را بفهمم ، یک بار هم نشد که با قهرمانان عجیب و هذیان گوی فیلم هایش هم ذات پنداری کنم.تنها مورد استثنا برای من ، دندان مار بود...فیلم را چهار پنج سال قبل سینما ۴ پخش کرد.کلاس اول دبیرستان بودم و تازه عشق فیلم شده بودم.تماشای فیلم عجیب لذت بخش بود و به یاد ماندنی.فیلمنامه قوی بود ، دیالوگ ها جذاب تر ، گلچهره سجادیه و احمد نجفی و فریبا کوثری ( که گویا آن روزها تازه از راه رسیده بود ) خوب بودند اما آس فیلم ، فرامرز صدیقی بود و آن سکانس جذابی که می رفت با رضا خندان درگیر شود.سکانسی که بعدها شنیدم ( البته ندیدم ) فرزاد موتمن در فیلم باج خور ، آن را با بازی فریبرز عرب نیا بازسازی کرده است.سکانس افتتاحیه را هم بعید می دانم کسی فراموش کرده باشد.اما حیف که آن لذت و آن طعم خوش را در هیچ کدام از فیلم های بعدتر کیمیایی نچشیدم.سبز باشید و دل کوک...

Posted by مهیار هادی زاده @ 22:23 |
سلام
سه شنبه سوم مرداد 1385

سلام.این اولین مطلبی است که در این وبلاگ می نویسم.شبیه پرواز اول یک پرنده است.همان قدر خاطره انگیز و همان قدر لذت بخش.دلم می خواهد از این راه با دوستانی آشنا شوم با اندیشه های گوناگون و سلیقه های متفاوت.دلم می خواهد در این وبلاگ ، حرف تازه ای بشنوید و دنیا را این بار از زاویه ی دید کس دیگری ببینید.در مورد آینده ی این وبلاگ اطمینان زیادی ندارم ، مثل پرنده ای که می داند توانایی برخاستن از زمین را دارد اما شک دارد که می تواند اوج بگیرد یا نه.قرار است در این وبلاگ ، از سیاست و جامعه و سینما و موسیقی و ترانه و رمان و خیلی چیزهای دیگر بنویسم...خلاصه این پرنده ی تازه کار خیال های زیادی در سر دارد ، کمکش کنید تا پر بگیرد و پرواز کند.نظر دادن هم فراموش نشود.به قول دوستی : (( هم اکنون نیازمند کامنت های سبزتان هستیم )).راستی ، اسم این پرنده مهیار است که البته می دانید.دانشجوی رشته حقوق.علی الحساب همین قدر اطلاعات را داشته باشید تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.سبز باشید و دل کوک...

Posted by مهیار هادی زاده @ 22:7 |
Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> .: مهیار هادی زاده :.
<-PostTitle->
<-PostDate->
<-PostContent->
ادامه مطلب
Posted by <-PostAuthor-> @ <-PostTime-> |