تبليغاتX
.: مهیار هادی زاده :.
در ستایش عشق
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385
سلام.هفته گذشته بود و دقیقا همین روز.چهارشنبه خنک تهران بود که رفتیم.رفتیم به ضیافت عشقی که گلشیفته مهمانمان کرده بود.مثل همیشه سینما سپیده که هر چه خاطره دارم از سالن ۱ و ۲ آن جاست.رفته بودم که گریه کنم برای آن همه مصیبتی که بر سر مادر و پسر می آید ، برای آن زندگی نکبتی که دارند ، اصلا رفته بودم که دل بسوزانم برای آن پسرک معلول.رفتم و بی تعارف سه چهار مرتبه ای گریستم.خاطر ندارم که پای هیچ کدام از فیلم های ایرانی گریسته باشم.آن دو باری هم که اشک به زور راه خود را پیدا کرد و سرازیر شد ، یکی سر مصایب مسیح بود و یکی هم با خانه ای از شن و مه.اما این بار انگار نمی شد که گریه نکنم ، آن لحظه که سعید آمد و کارت دعوت کنسرت را نشان مادرش داد و مادر که زیر شیمی درمانی بود ، آرام اشک ریخت ، انگار نه فقط من و همراهم که تمام سینما می گریست.آنگار آن سکانسی که سهیل آمد و باز به سپیده پیشنهاد داد که سعید را به آسایشگاه ببرند و خود زندگی را از سر گیرند ، نه فقط گلشیفته که تمام سینما داد کشید  : برو.بی اغراق بگویم که در این چند ده باری که سینما رفته ام ، ندیده بودم که تماشاگران این طور با نفس بازیگری نفس بزنند و با گریه اش بگریند.اولین بار که دیدم تماشاگر احساس فیلم را فهمید و به هیچ لحظه ای از فیلم نخندید. بازی گلشیفته از آن بازی ها بود که نمی توان وصفش کرد.نه شاهکار کافی است ، نه بی نظیر حق مطلب را ادا می کند و نه فوق العاده صفت شایسته ای است.میم مثل مادر عجیب عاشقانه بود و عجیب به دل نشست.فیلمی بود در ستایش عشق و زندگی.این که گفتم در ستایش عشق یاد آن سکانسی افتادم که گلشیفته با دیدن پیکر بی جان فرزندش ، از ته دل فریاد زد :خدااااااااا.وای که نوشتم در ستایش زندگی یاد آن سرود خوانی پر احساس معلولان افتادم.پیشنهاد می کنم این ضیافت با شکوه را از دست ندهید.
Posted by مهیار هادی زاده @ 10:55 |
زندگی زیباست
چهارشنبه دهم آبان 1385
سلام.بیش از یک ماه بود که دست و دلم به نوشتن نمی رفت.نه این که حرفی نبود که از قضا بسیار بود و من نگفتم.اما یک هفته ای بود که دلم عجیب تنگ شده بود برای نوشتن در دریای اینترنت.امروز هم که آمدم بالاخره سکوت را بشکنم و بنویسم باز انگار کسی مانع می شد ، انگار کسی سنگ می انداخت پیش پایم که نروم و ننویسم.از سایت دانشکده بگیر که سه بار سر زدم و هر بار یا سیستم خالی نبود و یا اگر بود معیوب بود.بعد هم که آمدم به این کافی نت خیابان کارگر و خواستم بنویسم که دیدم سیستم اصلا موس ندارد.سیستم کناری هم ایراد داشت.خلاصه متصدی کافی نت آمد و بعد از (به قول خودش) یک دنیا معذرت کار ما را راه انداخت و حالا من بعد از یک روز کش دار درسی نشسته ام پشت این دستگاه و دارم با کسانی که نمی شناسم حزف می زنم.این که عنوان پست را ((زندگی زیباست)) برگزیده ام هزار دلیل دارد که چند تاشان معقول است و چند تاشان شاید به نظرتان احمقانه.زندگی به نظرم زیباست شاید به خاطر این که دیشب مادر تلفن کرد و خبر داد که سرانجام کارت معافیت از سربازی آمد و خیالم را راحت کرد.زیباست چون امروز انتشارات علمی روی تمام کتاب هایش ۱۵٪ تخفیف زده بود و رفتم سه جلد مدار صفر درجه را خریدم.یا این که مثلا کتابی از مصطفی مستور خریدم با عنوان (( چند روایت معتبر)). مجموعه داستان کوتاه است و برای منی که که داستان اولش را خواندم عجیب لذت بخش بود.زندگی را این روزها بیشتر از همیشه دوست دارم شاید به این خاطر که استاد درس روان شناسی کیفری،سوالی پرسید و تنها من بودم که پاسخ دادم و تنها من بودم که به شیوه خاصش مورد تشویق قرار گرفتم.شاید هم به خاطر این که استاد حقوق تجارت، اسم مرا در حضور غیاب نمی خواند چون به چهره مرا می شناسد و من به خود می بالم.شاید هم به خاطر بیستی باشد که از امتحان زبان گرفتم.نه، اصلا به خاطر این است که این ترم چسبیده ام به درس خواندن و عشق می کنم با ماده ۲۲۷ قانون تجارت یا تبصره ۱ ماده۴۳ قانون مجازات اسلامی.یک دلیل دیگر هم دارد...الان که از کافی نت بیرون بزنم یکراست سوار اتوبوس امیر آباد می شوم،می رسم به کوی دانشگاه.بعد هم که پا گذاشتم به اتاق، دو ساعتی می خوابم تا جبران کمبود خواب دیشب شود که ۴ ساعت بیشتر نبود.بعد هم که زیر تیغ را از تلویزیون می بینم و ...درس.جای من بودید از این زندگی لذت نمی بردید؟قبول کنید که زندگی زیباست.سبز باشید و دل کوک.
Posted by مهیار هادی زاده @ 16:11 |
Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> .: مهیار هادی زاده :.
<-PostTitle->
<-PostDate->
<-PostContent->
ادامه مطلب
Posted by <-PostAuthor-> @ <-PostTime-> |