تبليغاتX
.: مهیار هادی زاده :.
باز باید سرنوشت ، از سر نوشت
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
روز سرنوشت سازی است برایمان ، جمعه. از آن روزهاست که جان می دهد برای حماسه و غافل گیری. از آن روزهاست که قرار است یادمان بیندازد که راه دموکراسی ، تنها و تنها از مسیر صندوق رای می گذرد.از آن روزهاست که شاید امیدهامان را ناامید کند و گوشمالی دهد دل الکی خوشمان را.روز سرنوشت سازی است ، جمعه ۲۴ آذر ۱۳۸۵...تا این جای کار نشان داده ایم که راه زنده بودن و زندگی کردن و امید داشتن را خوب بلدیم. تا این جای کار نشان داده ایم که هزاران حداقل مشترک داریم با آن دوست کارگزارانی و لیبرال و ملی ـ مذهبی. نشان داده ایم که راه و رسم با هم بودن و هم صدا بودن را از حفظیم...گام های نخست را هر چند با شک و دودلی برداشتیم اما هر چه به خط پایان ، نزدیک می شویم ، انگار که گام ها مطمئن تر شده است.انگار در طول مسابقه ، دویدن را بهتر یاد گرفتیم.انگار  میدانیم که خط پایان ، پایان همه چیز نیست ، آغاز همه چیز است...نشان دادیم در این روزها ، که با هزار هزار گلایه که از سید خندان داریم ، هنوز هم دلمان غنج می رود برای دیدنش.نشان دادیم که هنوز دوستش داریم و هنوز مراد ماست.راستی...۲۴ آذر ، همین جمعه است.بیایید نشان دهیم که هنوز زنده ایم و اصلاحات زنده است.بیایید سرنوشت را از سر ، بنویسیم... 
Posted by مهیار هادی زاده @ 10:13 |
یاد باد آن روزگاران ، یاد باد
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385
شبیه همان ظهرخردادی بود انگار.همان سالی که ما چهارم دبستان بودیم و از انتخابات همین قدر می دانستیم که باید آن سید خندان پیروز شود تا پدر و مادر خوشحال شوند.همین را می دانستیم حیف است امیدی که بزرگ ترها بسته اند ناامید شود.حیف بود آن همه دعایی که کرده اند مستجاب نشود.نه می فهمیدیم بیست میلیون یعنی چه و نه می دانستیم که این جامعه مدنی کجاست.همین قدر می دانستیم که باید خوشحال باشیم و به گمانم بودیم. خیلی زودتر از آن که لازم باشد از خیلی چیزها سر در آوردیم و خیلی زودتر از آن که باید ، خیلی چیزها را دانستیم.تا آمدیم چشم باز کنیم ، جامعه آمد و توس و صبح امروز.تا آمدیم معنای تساهل و تسامح را بفهمیم ۱۸ تیر شد و ما ندانسته ماندیم.آمدیم که صلح را بیاموزیم و حجاریان ترور شد.با نشریاتمان تمرین دموکراسی می کردیم که دستمان را خط زدند.هیچ کس به فکر ما که نبود آن روز.هیچ کسی نبود که بگوید برایمان چرا این ها با این سید خندانی که ما این قدر دوستش داریم ، این می کنند.یکی نبود آن میان که بگوید چرا این جماعت با مردی که این اندازه مهربان است ، این سنگدلی ها روا می دارند.بعد هم که قد کشیدیم و دوران نوروز و یاس نو آغاز شد ، باز کسی جواب ما را نداد.سال ۸۲ بود که ما رای اولی شدیم و خواستیم حرف دلمان را بزنیم که دیدیم از هیچ خانه ای صدا برنمی خیزد.ما رایمان را دادیم اما نفهمیدیم که چرا مثل دور اول ، کسی از نام سید خندان ما به عنوان حربه انتخاباتی استفاده نمی کند.نفهمیدیم آن بیست میلیون کجا رفتند.سال بعد که آمدیم برای دومین بار در زندگی ، کسی را انتخاب کنیم ، میان آن همه که آمده بودند در عرصه انتخابات یا بهتر بگویم توانسته بودند وارد این عرصه شوند ، یکی نبود که اعتماد ما را جلب کند ، یکی نبود که حرف ما را بزند ، اصلا این ها به کنار ، یکی نبود که ما بشناسیمش.از حقمان گذشتیم و در خانه هامان نشستیم.آن ها که می شناختند و حرف دلشان را میان حرف های این آدم ها یافته بودند ، رفتند و رای دادند و پیروز شدند.بازی ، یک طرفه بود انگار. چه میگویم؟ بازی نبود اصلا. داور اصلا نگذاشت که بازیکنان ما وارد میدان شوند ، به ذخیره هامان هم اجازه ورود نداد.بازی شروع نشد. انگار.ما یاد نگرفته بودیم نا امیدی را و سال بعد هم در بازی شرکت کردیم و می گویند که باخته ایم.ما چنان گرم بازی شدیم که حواسمان به این چیزها نبود.بازی که تمام شد ، تابلو را نشانملن دادند و گفتند که شکست خورده ایم.اما ما شکست خوردن را بلد نبودیم.در این هشت سالی که ما قد کشیدیم کسی برایمان ، شکست را معنا نکرده بود.ما تمرین ناامیدی نکرده بودیم و یاس را بلد نبودیم...شبیه همان ظهر خردادی بود انگار ، دوشنبه ای که رفتیم به سالن تفاهم تا فریاد کنیم عشقمان را و امیدمان را.شبیه همان ظهر خردادی بود خاتمی.حرف هایش همان حرف های خردادی بود.مردم ، همان مردم خردادی بودند.و منی که روی میله شوفاژ ایستاده بودم و پوستر خاتمی را به دست گرفته بودم و فریاد می زدم یار دبستانی را ، انگار شبییه همان ظهر خردادی شده بودم.بزرگ شده بودم در این هشت سال ، قد کشیده بودم در این هشت سال ، اما هنوز که هنوز است نمی فهمم چطور می شود این سید مظلوم را دوست نداشت؟ 

Posted by مهیار هادی زاده @ 9:0 |
بانگ رحیل از هر کران
چهارشنبه هشتم آذر 1385
از تالاروحدت می آیم...از یک ادای احترام ساده، برای مردی که با نت هایش،خاطره ها داریم.از یک خداحافظی تلخ می آیم.از میان مردمی که وقتی محمداصفهانی، مهمانشان کرد به ضیافت صدای گرمش و ترانه ی پهلوانان را خواند، همگی گونه هاشان نمناک شد و گریستند.از میان جمعی می آیم که وقتی محمداصفهانی، به گواه گرفتشان سه بار،که آیا بابک بیات انسان خوبی بود؟ پاسخ دادند: آری. و چه کار زیبایی کرد محمداصفهانی...رفتیم و ساعتی به احترام آن همه خاطره که بابک بیات برایمان ساخته بود،ایستادیم.رفتیم و به یاد آوردیم ان انگشتان جادویی را که وقتی بر پیانو می نشست،برایمان بن بست، پرنده ودلم گرفت را می آفرید.رفتیم و به استاد عاشقانه ها،ادای احترام کردیم...آنها را که من دیدم و شناختم،محمدعلی بهمنی بود و حمید حامی و فریبرز لاچینی و فرزاد حسنی.مانی رهنما را نتوانستم ببینم و باربد و بامداد را...راستی!هیچکس نپرسید ایرج جنتی عطایی کجاست؟جای ایرج ان میان عجیب خالی بود...

 

Posted by مهیار هادی زاده @ 11:1 |
تموم شد ترانه
دوشنبه ششم آذر 1385
از آن اتفاق هاست که اسمش را می شود نامنتظر گذاشت.از آن خبرهاست که می شنوی و هی به خودت فشار می آوری که باور نکنی.از آن واقعیت هاست که از دست حقیقتشان به دامان هیچ رویایی نمی توان پناه برد.مرگ را می گویم.مرگ کسی را که با نغمه هایش نفس کشیده ای و در هوای انگشتان سحر آمیزش زندگی کرده ای.مگر می شود باور کرد؟مثل این است که یکی بیاید و بگوید که تمام خاطرات زیبای زندگی ات را فراموش کن.شبیه این است که بگویند تمام تصاویر قشنگ ذهنت را باید پاک کنی و آن همه ترانه را که شنیده ای و زمزمه کرده ای از یاد ببری.مرگ چنین آدمی برایم همین قدر و حشتناک و غیر قابل باور است.از آن مرگ هاست که به گمانم اگر سال ها هم بگذرد ممکن نیست در گوشه ذهن تو جای گیرد.از آن رفتن هاست این رفتن، که انگار یکی در دلت می گوید : ((باز خواهد گشت)) و تو می دانی که باز خواهد گشت.گیرم که تو در سایتی ، خبرش را بخوانی.گیرم که از آن سایت های معتبر خبری باشد ، اصلا گیرم که طرف به شدت بیمار بوده است...خوب؟  کاش یکی بود و مرا قانع می کرد که این ها دلایل خوبی است برای این که مرگ یک نفر را باور کنی.کاش یکی می آمد و به من می قبولاند که می توان خاطرات عاشقانه ملتی را رقم زد و به همین راحتی رفت.کاش یکی پیدا می شد و مرا قانع می کرد که مردن انسان ها به همین راحتی است.راستی مگر او مرده است؟مگر نه این که او با نغمه هایش در زندگی من و تو جریان دارد؟مگر نه این که او مانده است در ترنم ماندگاری که با نت های پیانو آفریده است؟پس این که می گویند امروز صبح در بیمارستان ایران مهر پر کشیده است تا دورها ،یعنی چه؟... همه این ها را نوشتم که بگویم بابک بیات درگذشت...کاش یکی این جمله را برای من معنا کند.
Posted by مهیار هادی زاده @ 9:3 |
Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> .: مهیار هادی زاده :.
<-PostTitle->
<-PostDate->
<-PostContent->
ادامه مطلب
Posted by <-PostAuthor-> @ <-PostTime-> |