تبليغاتX
.: مهیار هادی زاده :.
یه مرد بود ، یه مرد
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
از قبل می شناختم مرد را. دیده بودم او را در عکسی یا تصویری انگار. دیده بودم سنگ مزارش را در بهشت زهرا که ترک خورده بود و شکسته بود از تگرگ و برف و سرما. و دیشب ، مرد را دیدم که ایستاده بود در دادگاه و نشکسته بود ، نه از تگرگ و نه از برف و نه از سرما. شنیده بودم که مرد نمی دانست شکست را ، شنیده بودم که مرد بلد نبود باختن را و نیاموخته بود فروریختن را. شنیده بودم که مرد می غرید حتی در برابر جوخه اعدام ، ندیده بودم اما تا همین دیشب.
تا همین دیشب که مرد را بر صفحه تلویزیون دیدم ، تا همین دیشب که مرد را نشان دادند در آخرین دادگاهش در سال ۵۲ ، گیرم به قصد تخریبش. مرد را دیدم که سخن می گفت و سکوت می کرد و نگاه می کرد ولی نمی شکست. دیشب ، مرد را دیدم که از شکنجه هایش می گفت ، چنان شکنجه هایی که خون ادرار کرده است مرد. دیشب ، مرد را دیدم که به نفع خویش ، سخنی نداشت و به قول خود ، هر چه می گفت در دفاع خلقش بود. دیشب ، مرد را دیدم که مردانه از آخرین دفاع ، سر باز زد و مردانه سکوت کرد و مردانه نشست و به باورم ، می دانست سرنوشتش را ، می دانست سرانجامش را ، اما ... اما مرد ، التماس را نمی دانست ، شکستن را نمی دانست.
دیشب ، مرد را دیدم. همانی بود که پدر ، چون نامش را می آورد ، صدایش از شوق می لرزید، همانی که چون پدر به نامش می رسید ، خون می دوید در چهره اش.
دیشب ، مرد را دیدم. دیدم که مرد ، قهرمانی ، خوب می دانست. دیدم که مرد از جنس اسطوره بود انگار. دیدم که مرد ... مرد بود انگار.
پی نوشت : دیشب ، شبکه سوم تلویزیون جمهوری اسلامی ، دقایقی از دادگاه خسرو گلسرخی را در برنامه (فوق العاده) به نمایش گذاشت.


Posted by مهیار هادی زاده @ 13:13 |
آن خاطرات آبیت کو ؟
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
خیلی منتظرش بودم. خیلی منتظر بودم که حسین زمان دوباره بخواند. چهارسالی انگار طول کشید تا دوباره خواند و خواندنش ، شد مصداق همان حرف همیشگی مادر که آرزوی هر چیز از خودش زیباتر است.
اول از همه از جلد آلبوم شروع کنم که دوستش ندارم. رنگ کسل کننده ای است ، این زرد مایل به قهوه ای.اساسا شرکت سروش همیشه در طراحی جلد آلبوم ها کمیتش لنگ می زند. اما نام آلبوم ، انتخاب درستی است ، در واقع بهترین انتخاب ممکن از میان سایر گزینه هاست.
ترانه اول آلبوم (سرگردونی) را اولین بار در برنامه هفتگی محمد صالح علا شنیدم ، در رادیو پیام. همان یک بار هم گویا پخش کرد. صدا را شناختم ، اما خواننده را نشناختم. خواننده ، هر کسی بود جز حسین زمان که همیشه میان ترانه هایش حرفی داشت و لاجرم دردی. حقیقتا شوکه شدم. چیزی بود شبیه آن چه امید در آلبوم کلبه عشق خوانده بود. از آن کارهایی که در سال ۷۵ مخاطب داشت و در سال ۸۵ لاجرم ، کوچه بازاری می خوانیمشان ، هرچند که نه پسند کوچه است این روزها ، نه بازار. ترانه دوم (ایران ایران) ، بازخوانی ترانه قدیمی مازیار است. مثل اغلب بازخوانی های این روزها ، هیچ نام و نشانی از خواننده اصلی به میان نیامده است. هر چند به پای نسخه اولیه نمی رسد اما مجموعا کار قابل قبولی است. روایت متفاوتی است با صدای محزون حسین زمان در مقایسه با صدای بم مازیار. ترانه سوم (عسل) ملغمه عجیبی است که طبق آن چه در جلد آلبوم امده است سروده اکبر آزاد است و با صدای حسین زمان ، این که این ادعا چقدر قابل پذیزش است ، من قضاوت نمی کنم. هراس ، اوج و فرود فراوان دارد اما قابل تحمل است.
روی ب ، با ترانه (قصه نگفته) آغاز می شود. ترانه از افشین سرفراز است که خاطره ترانه های زیبایش در آلبوم شب دلتنگی در حافظه جمعی ما جا خوش کرده است. افشین ، برادر اردلان سرفراز است و جز این قرابت خونی ، در عاطفه و جنس کلام هم بسیار به او نزدیک است. ترانه قصه نگفته ، شروع دلنشینی دارد که در میانه ها به ابهام می گراید و در پایان به کلیشه نزدیک می شود. حسن کار در این است که زمان ، ترانه را خوب فهمیده و درست خوانده. ترانه (هبوط) را سهیل محمودی سروده و پیش از این ، در آلبوم منتخب ستارگان عشق ، توسط همین شرکت سروش منتشر شده بود. البته همان موقع ، بحث هایی میان خواننده و شرکت سروش درگرفت و زمان مدعی شد که این کار بدون اجازه او صورت گرفته است. ترانه هبوط ، بی شک بهترین ترانه این آلبوم است و یکی از بهترین ترانه هایی که حسین زمان تا کنون خوانده است. کودک فردا ، عجیب ، گنگ و مبهم است.مخاطب ترانه و پیام ترانه انگار معلوم نیست. خواننده چیزهایی می گوید اما نمی دانیم با کیست و مقصودش چیست. جاهایی عاشقانه می شود و چند جا هم گوشه کنایه های سیاسی می زند. آخرین ترانه آلبوم را رضا اشعاری سروده است.دریا ، کار خوبی است. جنس کلام به صدای حسین زمان بسیار نزدیک است. زمان هم موقع خواندن ، ادا در نمی آورد. ترانه را با غم می خواند اما طوری که ما باور می کنیم خواندنش را ، آن جا که می گوید : (دریا شب مهتابیت کو ؟ آن خاطرات آبیت کو ؟).
قصه نگفته ، آلبوم قابل تحملی است. نوشتم قابل تحمل ، نه قابل قبول. آلبومی نیست که مثل قصه شب ، بتوان سفارش کرد به کسی. آلبومی نیست که مثل شب دلتنگی رغبت کنی از قفسه برداری و در لحظه های دلتنگی گوش دهی. حتی مثل مشق عشق هم نیست که خرسند باشی از خریدنش. اما یک حسن دارد میان این همه ضعف که برایش گفتم. اوضاع و احوال زمانه اش را خوب نشان می دهد این آلبوم. بی تفاوتی و بی دردی و سطحی نگری غالب بر زمانه اش را خوب نشان می دهد.
این که چرا حسین زمان از قصه شب به قصه نگفته رسید ، حرفی و بحثی است که مجال دیگر می طلبد. فقط می مان این گلایه از حسین زمان که چرا قدر اعتبار خود را ندانست و قدر خاطرات ما را. همین حرف در گلو مانده بود که آقای زمان چرا با خاطرات خوب ما چنین کردید؟
Posted by مهیار هادی زاده @ 13:26 |
زمانی...
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
زمانی
با تکه ای نان سیر می شدم
و با لبخندی
به خانه می رفتم
اتوبوس های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
کسی به من در آفتاب
صندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخی بودم

                                                             احمد رضا احمدی

Posted by مهیار هادی زاده @ 22:56 |
مولای عشق
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385
۱. باید بشناسی تا راز این اشک ها را بفهمی. باید بروی و ببینی تا بدانی راز این ماندگاری را در طول این همه سال و این همه قرن. تا همین پنج شنبه که آمد و گذشت ، تا همین ۵ بهمن ۱۳۸۵ ، نمی شناختمش و نمی دانستمش. تا همین پنجمین روز از ماه محرم سال ۱۴۲۷ هجری قمری. تا شبی که لهوف را به دست گرفتم و خواندم و اشک ریختم نه مظلومیتش را که عظمت را. کسی انگار معرفی کرده بود و گفته بود که این سید بن طاووس ، مولف معتبری است و این کتاب ، مقتل مستندی. کسی انگار گفته بود که در ایام محرم ، این مقتل را خوانده و بسیار گریسته و من هم که خواندم ، گریستم. اما نه برای خیمه های آتش گرفته و لب های تشنه و پیکرهای پاره پاره. برای اتمام حجت مرد گریستم در آن نیمه شب مانده به روز واقعه که چراغ ها را خاموش کرد و یاران را فرمود که در تاریکی شب راه پیش گیرید و بروید که بیش از این ، توقعی نیست بر شما.بر جانبازی آن ها گریستم که در نماز ظهر عاشورا ، سپر تیرها شدند و ایستاده عروج کردند تا مولای عشق ، آخرین نماز بگزارد...تا همین پنج شنبه نمی دانستم که این اشک ها که می ریزند از برای چیست و این نوحه ها که می کنند از برای کیست.

۲. لهوف را هم که نخوانده باشی ، حسین بن علی را هم که نشناسی ، از واقعه عظیم عاشورا هم هیچ که نشنیده باشی ، باز نشستن پای منبر آیت الله امجد چیز دیگری است. امجد را دانشجویان دانشگاه تهران خوب می شناسند و از آن میان ، ساکنان کوی دانشگاه ، بهتر و بیشتر که گهگاه و به مناسبتی پیشنماز مسجد کوی می شود. تعریفش را از این و آن بسیار شنیده بودم. گمانم بود که از آن دست روحانیونی است که لودگی می کنند به بهانه جوانان یا سبکسرند به نام صمیمیت. شنبه با همین تلقی بود که رفتم و پای منبرش نشستم. به آن هوا رفتم که ببینم و دوستان را ملامت کنم که هر رفتار و هر بیان مضحک ، نشان از صمیمیت گوینده ندارد. اما اشتباه کرده بودم. این ، از آن استثنائات نادری است که همیشه قواعد عام را تخصیص می زنند. آیت الله ، صمیمیتی خاص در سخن گفتن دارد و حالتی عجیب در رفتار که تا کنون ندیده ام. امجد را تا به چشم خود نبینی و به گوش خود نشنوی ، گیرم که من مثنوی هفتاد من کاغذ بنویسم ، تو باز باور نمی کنی. هرچه من بگویم که این پیرمرد هفتاد و اندی ساله در شب تاسوعای حسینی هم دست از مزه پرانی بر نمی دارد ، تو باور نمی کنی. هر چه من بگویم که پیرمرد اهل نصیحت نیست ، تو باور نمی کنی.هرچه من بگویم از دل سخن می گوید و لاجرم سخنش بر دل می نشیند ، باز تو باور نمی کنی...باید دیده باشی به چشم خود.

۳.حیفم می آید ننویسم از آن شب که مداح جوان ، ذکر مصیبت حضرت علی اکبر می گفت و چون به نقاط فاجعه آمیز شهادت رسید و ناله بچه ها بلند شد ، آیت الله امجد مهلت نداد ، میکروفون را به دست گرفت و مسیر مرثیه را تغییر داد که به قول خودش ، مخالف بود با این نوع بیان و این نوع گفتن...این ها را نوشتم که بگویم میان این هیاهوی کرکننده و این روضه های مخدر ، هستند کسانی که به قول دکتر کدیور ، شور را رها کرده اند و از پی شعور می روند.

Posted by مهیار هادی زاده @ 12:20 |
Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> .: مهیار هادی زاده :.
<-PostTitle->
<-PostDate->
<-PostContent->
ادامه مطلب
Posted by <-PostAuthor-> @ <-PostTime-> |