تبليغاتX
.: مهیار هادی زاده :.
بهار را باور کن
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
باز کن پنجره را ، که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه ، کنار برگ
شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده است

باز کن پنجره را ، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت ؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد !

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن.
                                                                                 فریدون مشیری

شادی و محبوبه پس از آزادی

شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده آزاد شدند. عیدتان مبارک زنان دلیر سرزمین من.
 

Posted by مهیار هادی زاده @ 18:19 |
با آبروی رفته چه باید کرد؟
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
از اول هم جالب نبود. از همان اول ، دروغ بودنش را داد می زد. از همان اول معلوم بود که چیزی بیشتر از یک حربه انتخاباتی نیست. منتها عجیب بود که خیلی ها قضیه را جدی گرفتند و نوشتند درباره پدیده شهرام جزایری و از خود دفاع کردند و پاسخ ادعاهایش را دادند. برای من از همان اول هم اهمیتی نداشت. از همان اول معلوم بود. از آن همه سر و صدا که نشریات جناح محافظه کار به راه انداخته بودند. معلوم بود که با برگزاری انتخابات مجلس و پیروزی دوستان ، سر و صداها درباره شهرام جزایری فروکش خواهد کرد. اصلا معلوم بود که این آقا را گذاشته بودند برای آخرین روزهای مجلس اصلاحات تا همان ته مانده رمقی که بر جا مانده بود هم از بین برود که رفت.
انتخابات مجلس هفتم برگزار شد و شهرام جزایری هم از یادها رفت. هم دادگاهش ، هم اتهاماتش و هم ادعاهایش و اگر این ماجرای اخیر هم پیش نمی آمد ، شاید این مطلب همین جا تمام می شد ، همان طور که شهرام جزایری در آن برهه تمام شد.
گذشت و گذشت ، تا همین یک ماه قبل ، گمانم اول اسفند بود که خبر رسید شهرام جزایری گریخته است. خود متهم اهمیتی نداشت اما لطمه ای که به حیثیت قوه قضائیه وارد شده بود ، مهم بود. قضیه آن قدر جدی شد که حتی احمد خاتمی در خطبه های نماز جمعه تهران به آن اشاره کرد. آن قدر جدی شد که آیت الله هاشمی شاهرودی ، رئیس زندان اوین و قضات مرتبط با پرونده را از کار برکنار کرد. آن قدر جدی شد که در همین دانشگاه تهران ، فراکسیون عدالت خواه بسیج دانشجویی ، سمینار برگزار کرد با موضوع فرار شهرام جزایری. قضیه مهم بود انگار ، برای من اما هنوز هم اهمیتی نداشت.
یکی دو هفته بعد خبر آمد که شهرام جزایری در امارات دستگیر شده است. دوستان ، این بار سینه ها را جلو داده بودند و پز وزارت اطلاعاتشان را می دادند که بلافاصله آصفی ( سفیر ایران در امارات متحده عربی ) خبر را تکذیب کرد. دوستان اما مطمئن بودن هنوز.
گذشت تا همین دو روز قبل. ظهر شنبه بود گمانم که باز سیستم پیام کوتاه ، خبر را رساند به کوتاه ترین شکل ممکن. من اما قضیه را دروغ سیزده می پنداشتم تا بعد از ظهر که سایت فارسی بی بی سی ، خبر را منعکس کرد و نیمه شب هم تصاویر ورود او را از سیما دیدم. آشکارا می ترسید وقتی از هواپیما پیاده شد. لبخند هم به لب نداشت ، شوکه شده بود انگار. روی صورتش چند جا کبود شده بود. بعد وزیر اطلاعات آمد و دستگیری شهرام جزایری را هدیه نوروزی سربازان گمنام امام زمان به ملت ایران عنوان کرد. دستشان درد نکند.
امروز هم که این ها را می نویسم ، دیگر ماجرای شهرام جزایری برایم اهمیتی ندارد. حق نیس که بیش از این به موضوع بپردازیم. همان یک ماه هم که موضوع اصلی تمام نشریات این کشور بود و هر جا که می رفتی ، از متهم فراری حرف می زدند ، حق نبود. اما به هر حال گذشت. می ماند یک نکته و آن لطمه جبران ناپذیری است که به اعتبار قوه قضائیه وارد شده است. بعد از ماجرای قتل زهرا کاظمی و صدور حکم اعدام برای هاشم آغاجری ، قوه قضائیه دیگر با چنین بحرانی رو به رو نشد که این یک ماه رو به رو شد. خیلی باید بگذرد و خیلی ها باید بیایند و بروند تا دوباره اعتبار از دست رفته به این قوه بازگردد.
حمید مصدق شعر خوبی دارد که اتفاقا خیلی به درد این ماجرا می خورد :
گیرم که آب رفته ، به جوی آید                                                 با آبروی رفته چه باید کرد؟
Posted by مهیار هادی زاده @ 13:11 |
ما نشستیم و تماشا کردیم
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385
خبر را نشنیده اید لابد ! ۸ مارس را هم نمی دانید لابد ! ۲۲خرداد ۸۴ هم لابد نمی دانید چه اتفاقی افتاد ! لابد از ماجراهای پارک دانشجو هم بی خبرید ! اصلا فرض که نام میدان هفت تیر هم هیچ تصویری را به ذهن شما متبادر نمی کند ! قبول ! اما حقوق بشر را که می شناسید ، انسانیت را که می فهمید ، مطالبه حق که برایتان غریب نیست.
خبر را اگر نشنیده اید بگویمتان که پریروز که ۱۳ اسفند باشد ، قرار بود پنج زن را در دادگاه انقلاب به محاکمه بکشند که چرا در ۲۲ خرداد ۸۴ ، بانگ بر آوردند و حقی را مطالبه کردند آن روز که از ایشان دریغ شده بود به ناحق.پریروز که ۱۳ اسفند باشد ، باز گروهی گرد آمدند در برابر دادگاه تا اعتراض کنند به چنین محکمه ای ، که برادران انتظامیشان ، حضور این ۳۲ زن را گمانم مخل نظم عمومی یا علیه امنیت ملی دیدند و همگی را بازداشت کردند. خیلی هاشان را می شناسید ، شادی صدر را ، ژیلا بنی یعقوب را و پرستو دو کوهکی را و بسیاری دیگر را.
۸ مارس را هم اگر نمی دانید ، بگویم که روز جهانی زن است و روزی است که هر ساله در سراسر جهان ، گرامی می دارند زنان را و حقوقشان را و حرفشان را و دردشان را. بماند که در ایران ، چه می کنند به چنین روزی.
۲۲ خرداد ۸۴ ، همان روزی است که گروهی از بانوان در برابر سر در دانشگاه تهران گرد آمدند و نه شعاری دادند و نه بیانیه ای صادر کردند و نه نظمی را بر هم زدند. تنها و تنها اوراق کوچکی را به دست گرفتند و بسیار حرف که داشتند ، نوشتند بر آن. از قضا آن روز که بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری بود و نهایت تحمل و مدارای حاکمیت ، نه کسی متعرض ایشان شد و نه کسی دستگیر شد و نه کسی مزدور و برانداز نامیده شد.
از ماجرای پارک دانشجو ، همین قدر بدانید که نیروهای انتظامی با خشونت ، تجمع جنبش زنان را بر هم زدند و حتی به سیمین بهبهانی سالخورده هم رحم نکردند.
قاعدتا نخستین تصویری که می بایست از میدان هفتم تیر در ذهنمان نقش بندد ، تصویر زنانی بود که زیر مشت و لگد زنان پلیس یا توهین و تهدید گروهی از سربازان قرار گرفته بودند. این که آن تصاویر را ندیده اید و تا به حال ، چشمتان هم به عکس های آن روز تلخ  و آن برخورد خشونت آمیز نیفتاده است ، نه ارتباطی دارد با خودسانسوری که این روزها رخنه کرده است در جان مطبوعات و نه مرتبط است با هراسی که نشریات جناح اصلاحات دارند از توقیف. علت آن است که میان آن همه انسان که گرد آمده بودند در میدان هفتم تیر تهران ، نه یک شعار تند بود که به سر خط خبرگزاری ها تبدیل شود و نه یک حرکت رادیکال صورت گرفت که دوستان اپوزیسیون ، حماسه ای بسازند از آن و نه یک خواسته ژورنالیستی مطرح شد که بشود تیتر روزنامه های صبح اصلاح طلب.
آن روز که تجمع آرام زنان را در میدان هفتم تیر بر هم زدند ، اندک بودند مردانی که آمدند به حمایت از حقوق زنان. یکی هم علی اکبر موسوی خوئینی بود که از قضا بیش از همه در حبس ماند و بیش از همه آزار دید.
آن روز که این اتفاقات افتاد ، جنبش دانشجویی در خواب بود انگار که خون کسی به جوش نیامد و کسی از این ظلم آشکار به فغان برنیامد. آن روز که این ستم بر زنان رفت ، کسی نبود از میان ما که فریاد کند ، کسی  نبود که سرمقاله بنویسد و اعتراض کند به آن رفتار نسنجیده.
آن روز که تصویر زنان را دیدیم در میدان هفتم تیر ، که کشان کشان به سمت ماشین های زندان می بردندشان و با خشونت ، از معرکه دورشان می کردند ، بغض گلوی خیلی هامان را گرفت. اما یکی نبود آن میان که بغضش را اعتراض کند ، یکی نبود که بغضش را فریاد کند ، یکی نبود که بغضش را سخن بگوید.
آن روز ، شرم داشتیم که با خواسته های جنبش زنان همراه شویم. ان روز شرم داشتیم که از حقوق زنان دفاع کنیم. اما امروز را چه کنیم؟ امروز را چه کنیم که ۳۲ انسان را به جرم آن که جمع شده اند در برابر دادگاه انقلاب و هیچ نگفته اند و هیچ فعل خلاف مرتکب نشده اند و هیچ اخلال در نظم جامعه نکرده اند ، بازراشت می کنند. شرممان باد اگر بغض کنیم ! شرممان باد اگر سکوت کنیم ! شرممان باد اگر فریاد نکنیم این بی عدالتی را !
منبع : ققنوس ـ شماره ۸ ـ چهارشنبه ۱۶ اسفند ۸۵

Posted by مهیار هادی زاده @ 14:33 |
گفتنی ها کم نیست
سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
گیرم که تکراری باشد ، گیرم که ده ها نفر نوشته اند و صدها نفر شنیده اند و هزاران نفر خوانده اند. گیرم که ملال آور باشد برای بعضی. گیرم که مرور آن هشت سال و آن همه بحران و آن همه اتفاق که افتاد ، چنگی به دل هیچ کس نزند. گیرم که خیلی ها نخواهند خیلی چیزها را به یاد بیاورند. باشد ! غمی نیست ! اما اجازه دهید ما را که یادمان بماند و به خاطر بسپاریم.
بگذارید یادمان بماند آن سال پر هیاهوی ۷۷ را و آن داستانکی را که در نشریه دانشجویی موج به چاپ رسید و گروهی از لا به لای خطوط آن ، توهین به صاحب الزمان را برداشت کردند و آن نشریه را که شمارگانش به ۱۵۰ نسخه هم نمی رسید ، به صدر اخبار کشاندند و بحرانی آفریدند و خواستند کار را تا عذرخواهی و برکناری رئیس دولت هم ادامه دهند که نهیب رهبری آمد و مانع شد.
بگذارید یادمان بماند اردیبهشت ۷۹ را. بگذارید یادمان بماند آن شب را که حیرت زده پای رسانه ملی نشستیم و اکبر گنجی و عزت الله سحابی و مهرانگیز کار را دیدیم و آن برهنگی ها دیدیم و آن رقص و پایکوبی ها که وصله کرده بودند انگار به تصاویر سخنرانی جمیله کدیور و محمود دولت آبادی. بگذارید یادمان بماند که شرکت در چنان مجلسی ، گناهی نابخشودنی بود آن روز و کار به محاکمه و کیفرخواست کشید.
بگذارید یادمان بماند سال ۸۱ را و آن کاریکاتور قرن هجدهمی را که در روزنامه حیات نو چاپ شد و باز عده ای منتسب کردندش به بنیان گذار جمهوری اسلامی و در شمارگان گسترده ، تصویر را چاپ کردند و در نماز جمعه هم پخش کردند و کفن پوش به خیابان آمدند. یادمان هست که از قضا ان روز کسی به عذرخواهی مدیر مسئول رضا نبود و گر نه هادی خامنه ای ، در مجلس در نطق پیش از دستور ، عذر خواست از غفلتی که شده بود و قول پیگیری داد.
گیرم همه این ها را فراموش کردیم اما دادگاه عباس عبدی را که نمی توانیم از یاد ببریم. نمی شود یادمان نباشد که عباس عبدی را متهم کردند به نظر سازی و به شش سال حبس محکوم و در دورانی که دیگر از دولت اصلاحات ، خبری نبود و از شور سیاسی ، اثری ، در دادگاه تجدید نظر تبرئه شد. یادمان هست که دوستان کیهان نشین چه کردند با آن اتهامات  و آن دادگاه.
این را هم که فراموش کنیم ، پرونده وبلاگ نویسان را که نمی شود. آن همه مصیبت که بر آنان رفت ، آن همه تهمت که بر ایشان زدند ، آن همه خانه عنکبوت که ساختند که یادمان نمی رود.
در این هشت سال که بر ما گذشت ، بسیار دیدیم از این اتفاقات که نوشتم. بسیار دیدیم که موارد اتهامی ( نه موارد جرم ) کسانی را از صدا و سیما در پر بیننده ترین بخش های خبری خواندند و نشر دفاعیات متهم را حتی در نشریه ای هم اجازه نداند. پرونده ملی مذهبی ها را که یادمان هست. بسیار دیدیم پرونده های مجهول اقتصادی را که در آن هشت سال گشوده شد و بحران آفرین شد و بعدها با تبرئه متهمان ، پایان گرفت. پرونده گوشت های آلوده را که یادمان هست.
بسیار بود از این دست که نوشتم و بسیار در خاطر ماند. آن همه نامهربانی و نا شکیبایی و ناجوانمردی در یادمان ماند.
آن همه اتفاق که در این هشت سال افتاد ، در خاطر ما ماند. بگذارید این رویداد هم در یادمان بماند که در وزارت آموزش و پرورش دولت نهم ، سوالاتی طراحی شد و در آن به پیامبر اسلام توهین شد و رگ غیرت کسی به جوش نیامد و کسی فریاد وا اسلاما سرنداد و کسی کفن نپوشید و کسی به خیابان نیامد... بگذارید یادمان بماند.
Posted by مهیار هادی زاده @ 11:10 |
Transitional//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> .: مهیار هادی زاده :.
<-PostTitle->
<-PostDate->
<-PostContent->
ادامه مطلب
Posted by <-PostAuthor-> @ <-PostTime-> |