یه مرد بود ، یه مرد
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
از قبل می شناختم مرد را. دیده بودم او را در عکسی یا تصویری انگار. دیده بودم سنگ مزارش را در بهشت زهرا که ترک خورده بود و شکسته بود از تگرگ و برف و سرما. و دیشب ، مرد را دیدم که ایستاده بود در دادگاه و نشکسته بود ، نه از تگرگ و نه از برف و نه از سرما. شنیده بودم که مرد نمی دانست شکست را ، شنیده بودم که مرد بلد نبود باختن را و نیاموخته بود فروریختن را. شنیده بودم که مرد می غرید حتی در برابر جوخه اعدام ، ندیده بودم اما تا همین دیشب.
تا همین دیشب که مرد را بر صفحه تلویزیون دیدم ، تا همین دیشب که مرد را نشان دادند در آخرین دادگاهش در سال ۵۲ ، گیرم به قصد تخریبش. مرد را دیدم که سخن می گفت و سکوت می کرد و نگاه می کرد ولی نمی شکست. دیشب ، مرد را دیدم که از شکنجه هایش می گفت ، چنان شکنجه هایی که خون ادرار کرده است مرد. دیشب ، مرد را دیدم که به نفع خویش ، سخنی نداشت و به قول خود ، هر چه می گفت در دفاع خلقش بود. دیشب ، مرد را دیدم که مردانه از آخرین دفاع ، سر باز زد و مردانه سکوت کرد و مردانه نشست و به باورم ، می دانست سرنوشتش را ، می دانست سرانجامش را ، اما ... اما مرد ، التماس را نمی دانست ، شکستن را نمی دانست.
دیشب ، مرد را دیدم. همانی بود که پدر ، چون نامش را می آورد ، صدایش از شوق می لرزید، همانی که چون پدر به نامش می رسید ، خون می دوید در چهره اش.
دیشب ، مرد را دیدم. دیدم که مرد ، قهرمانی ، خوب می دانست. دیدم که مرد از جنس اسطوره بود انگار. دیدم که مرد ... مرد بود انگار.
پی نوشت : دیشب ، شبکه سوم تلویزیون جمهوری اسلامی ، دقایقی از دادگاه خسرو گلسرخی را در برنامه (فوق العاده) به نمایش گذاشت.
Posted by مهیار هادی زاده @ 13:13 |