پاک هستند. هر سه تاشان را می گویم. حالا گیرم با مراتب و درجات مختلف واین برای یک هنرپیشه زن در صنعت سینما ، اگر امتیاز نیست ، اختصاص که هست. موجب برتری شان نیست اما عامل تمایزشان چرا.
آدری هیپورن را نمی شناختم تا خرداد 84. پیش دانشگاهی را می گذراندم و کنکور در پیش بود. زیاد درس می خواندم و آن فصل ، بیشتر از همیشه می خواندم که کنکور نزدیک بود. برادرم دو فیلم کرایه کرده بود که بنشیند به تماشا. یکی فیلم « کما » بود که از روی پرده سینماهای تهران ضبط شده بود و پخش شده به سرعت در میان مردم و دیگری فیلم « سابرینا » بود از بیلی وایلدر. بیلی وایلدر را می شناختم ، لا اقل به چهره می شناختم و می دانستم کمدی ساز است. خبر درگذشتش را هم خوانده بودم پیش تر ، در هفته نامه سینما.
درس ، زیاد می خواندم آن روزها و فرصت تماشای فیلم نبود. فیلم خوبی هم اگر بود من نمی دیدم ؛ چون کنکور در پیش بود. آن روز هم اتفاقا در اتاقم درس می خواندم ، بعد از ظهر بود یادم هست. در اتاق را باز کردم. به هوای چه چیزی از اتاق بیرون زده بودم خاطرم نیست. چشمم به صفحه تلویزیون افتاد. فیلم ، سیاه و سفید بود. میخکوب شدم. به معنای دقیق کلمه میخکوب شدم. یکی انگار در فیلم بود که با همه بازیگرانی که تا آن روز دیده بودم فرق داشت. تصویرش را در حال کار کردن نشان می داد و صدایش در حال نامه خواندن روی تصاویر ، میکس شده بود. من میخکوب شده بودم. فقط از برادرم پرسیدم نامش را و بعد که گفت : « آدری هیپورن» ، تازه حالم جا آمد و یادم آمد که می شناسمش و نامش آشناست. همان جا نشستم و فیلم را تا آخر تماشا کردم. شیفته فیلم شده بودم اما نه به خاطر همفری بوگارت افسانه ای ، نه به خاطر بیلی وایلدر بزگ و نه حتی به خاطر فیلم سابرینا ، فقط و فقط به خاطر آدری هیپورن.
دو سالی از آن روزها می گذرد و دیالوگ های فیلم ، زیاد در خاطرم نمانده است. یکی از نماهای فیلم در ذهنم مانده بود که اتفاقا امیر قادری هم در « بازی بزرگان » دست گذاشته بود روی آن. پدر سابرینا پرسید : « تو هنوز سعی می کنی به ماه برسی؟ » سابرینا جواب داد : « نه پدر ! ماه سعی می کنه به من برسه » ... و اتفاقا راست می گفت به گمانم. من یکی که حرفش را باور کردم.
ادری توتو را به چهره می شناختم. عکس های فیلم « سرگذشت شگفت انگیز آملی پولن » را بار اول در هفته نامه سینما دیدم. قضیه بر می گردد به خیلی سال قبل. اول دبیرستان بودم و این فیلم ، نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی شده بود اما جایزه را فیلم بوسنیایی « منطقه بی طرف » برد. اسکار2002 بود احتمالا و آغاز شیقتگی من به سینما بود آن روزها. عکس های فیلم را که دیدم ، به شدت علاقه مند شدم که فیلم را ببینم اما ایراد کار ، این جا بود که فیلم ، محصول سینمای فرانسه بود و یافتنش نه که محال اما بسیار دشوار بود ، آن قدر دشوار که فراموشش کردم. داستان فیلم را هم نمی دانستم ، نقدی هم بر فیلم نخوانده بودم هیچ کجا. فراموشش کردم.
فراموشی ادامه داشت تا بهار 85. سر کلاس حقوق تجارت نشسته بودیم به انتظار استاد. یکی از همکلاس ها دو سه تایی فیلم خریده بود. بیکار بودم و منتظر استاد. کنجکاو شدم که نام فیلم ها چیست. خوب یادم هست که یکی monsterبود و بعدی را که نگاه کردم ، دو حلقه سی دی به رنگ زرد بود که با خط خوشی رویش نوشته شده بود : « آملی ». اسم فیلم را که دیدم یاد چهار سال قبل افتادم و شور و اشتیاق آن سال ها دوباره زنده شد.
فیلم را که گرفتم و آوردم خانه ، صبح یکی از روزهای خرداد ماه بود. یادم آمد که 21 grams را هم ندیده ام و باید زودتر برگردانم به صاحبش. 21 grams را که در کامپیوتر می گذاشتم ، حواسم یکسره به آملی بود. سی دی اول هنوز به نیمه نرسیده بود که طاقتم نیامد و سی دی را بیرون کشیدم. فیلم تازه را جایگزین کردم و غرق شدم در دنیای رنگارنگ دختر بازیگوشی به نام آملی پولن. معصومیتی بود در نگاه و رفتار ادری توتو که نظیرش را ندیده بودم جایی. چیزی بود در اجزای صورتش که عجیب به دل می نشست.
با یکی دو سکانسش زندگی کرده ام. یکی آن جاست که نینو به کافه محل کار آملی می آید و چون او را به چهره نمی شناسد ، مدام چشم می گرداند تا آملی را پیدا کند. آملی هم درست پشت سر نینو ایستاده است و به بهانه پاک کردن شیشه زل زده است به نینو. نینو برمی گردد. چشم هایش برق می زند. با اطمینان خاصی می پرسد : « آملی ؟ ». آملی سر تکان می دهد.؛ یعنی نه.
تصویر پنه لوپه کروز را دیده بودم در مجلات سینمایی. دوستش نداشتم. درست زمانی با چهره و نامش آشنا شدم که تام کروز و نیکول کیدمن در آستانه جدایی قرار داشتند و یک پای قضیه هم لوپه کروز بود. آن روزها کسی را پیدا نمی کردی که غصه نیکول کیدمن را نخورد و تام کروز را ملامت نکند. کیدمن تبدیل شده بود به زن ستم دیده و مغموم روزگار ( که به خاطرش یک اسکار ناقابل هم گرفت ) و پنه لوپه کروز ، زن فتنه گر ماجرا. دوستش نداشتیم و حتی متنفر بودیم از او. بعد هم که تام کروز و پنه لوپه نامزدیشان را بی نتیجه پایان دادن ، باز همین تنفر قدیمی بر جای بود. نبخشیده بودیم او را. فیلم « آسمان وانیلی » را هم شاید به همین دلیل ، رغبت نمی کردم ببینم.
گذشت و گذشت تا تابستان سال گذشته. اواخر شهریور بود که فیلم به دستم افتاد و شبی نشستم به تماشایش. محو بازی تام کروز شده بودم. خوب یادم هست که جشن تولد دیوید ( تام کروز ) بود. مهمانی شلوغ بود و دیوید با همه خوش و بش می کرد و خوش آمد می گفت. ناگهان زنی از در وارد شد ، دیوید که چشمش به سوفیا ( پنه لوپه کروز) افتاد ، طوری نگاهش کرد که تا آخرش را با همان یک نگاه خواندیم. گمانم هر کس دیگری هم بود ، همان طور مثل دیوید زل می زد به طرف و دست و پایش را گم می کرد. با همان یک نما بود که تمام آن گذشته و کینه و نفرتی که داشتم از میان رفت.
اتفاقا فیلم خیلی خوبی هم نبود و اگر پنه لوپه کروز نبود ، شاید هیچ کدام از سکانس های فیلم در ذهن من ، این طور روشن و واضح که امروز هست نمی ماند. سوفیا را اگر مقایسه کنید با ماریا در این فیلم ( که نقشش را کامرون دیاز بازی می کند ) ، آن وقت است که حساب کار دستتان می آید و به دیوید حق می دهید این طور شیفته سوفیا شود. مقایسه کنید نجابت و معصومیت سوفیا را با بی پروایی ماریا.
الآن که دارم می نویسم یک سکانس از میان آن همه لحظه های عاشقانه فیلم در ذهنم جرقه خورد. دیوید و سوفیا در اتاقی نشسته بودند و از چهره یکدیگر نقاشی می کردند. سوفیا کاریکاتوری کشید و دیوید ، پرتره مانندی. سوفیا محو نقاشی شده بود که دیوید گفت : «بهت می فروشمش». سوفیا پرسید : « چقدر براش میخوای؟ ». فکر می کنید دیوید چه پاسخی داد ؟... لبخند زد و گفت : « یه بوسه».